داستان یک محافظ

0 views
Skip to first unread message

Epelak.net

unread,
Oct 2, 2013, 3:01:09 AM10/2/13
to Epe...@googlegroups.com, mehrabe...@googlegroups.com
brojerdi.jpg
 
در دفتر فرماندهی سر و صدا به حدی رسید که فرمانده سپاه منطقه هفت از اتاقش بیرون آمد و جویای قضیه شد.
مسئول دفتر گفت:" این سرباز تازه از مرخصی برگشته ولی دوباره تقاضای مرخصی داره".
فرمانده گفت:" خب! پسر جان تو تازه از مرخصی آمدی نمیشه دوباره بری".
یک دفعه سرباز جلو آمد و سیلی محکمی نثار شهید بروجردی کرد. در کمال تعجب دیدم شهید بروجردی خندید و آن طرف صورتش را برد جلو و گفت:" دست سنگینی داری پسر! یکی هم این طرف بزن تا میزان بشه".
بعد هم او را برد داخل اتاق. صورتش را بوسید و گفت:"ببخشید، نمی دانستم این قدر ضروری است.می گم سه روز برات مرخصی بنویسند".
سرباز خشکش زده بود و وقتی مسئول دفتر خواست مرخصیش را با کارگزینی هماهنگ کند گوشی را از دستش گرفت و
گفت:"برای کی می خوای مرخصی بنویسی؟برای من؟نمی خواد. من لیاقتش را ندارم".
بعد هم با گریه بیرون رفت.بعدها شنیدم آن سرباز راننده و محافظ شهید بروجردی شده؛یازده ماه بعد هم به شهادت رسید.آخرش هم به مرخصی نرفت.
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
خاطره ای از شهید محمد بروجردی
 
****************
 
 
در غوغای فتنه ها ،ماییم و امر ولی
محکم تر از قبل، ایستاده ایم
 
مرگ برآمریکا
مرگ بر اسرائیل
 
 
 
نسال الله منازل الشهدا
یا شهید
www.epelak.net
 
 
Reply all
Reply to author
Forward
0 new messages