تازه ترین مطالب این وبلاگ را که به درخواست شما به آدرس ایمیلتان فرستاده شده است. لطفا ببینید و برای دوستانتان هم بفرستید.اگر میخواهید اشتراکتان را قطع کنید، پایین صفحه را نگاه کنید. برای مشترک دوستانتان آنها در این خبرنامه میتوانید آدرس ایمیل آنها را در این صفحه وارد کنید: » فرم اشتراک ایمیلی «سردبیر: خودم»
توجه: برای دسترسی به این وبلاگ بدون فیلتر از این به بعد میتوانید از این نشانی استفاده کننید:
httpS://i.hoder.com لينکدونی -
Apr. 28
لينکدونی -
Apr. 27
حالا که بحث و یاد مرتضی آوینی زنده است و به طرز شگفتآوری هم تقریبا تمام از ایرانیانی که در سالهای جنگ در ایران زیستهاند، فارغ از مواضع سیاسیشان، به این آدم علاقه دارند، میخواهم دلیلی این علاقه را نشانتان بدهم. این شما و این کلیپهای کوتاهی از کل پنج دورهی «روایت فتح» که کاش روزی موسسهی روایت فتح تمام قسمتهای کامل آن را روی گوگل ویدیو یا هر جای دیگری در اینترنت بگذارد. وقتی این کلیپها را نگاه میکنید به این فکر کنید که هشت سال مردم ایران شبهای جمعه پای تلویزیون مینشستند و در فراق و معصومیت و مظلومیت دستهگلهای جوان از فامیل و آشنا و همسایهشان، همراه با صدای عاشقانهی مرتضی آوینی، اشک میریختند. صدا و کلام آوینی با این عشق فراگیر یک ملت به جوانهای پاکباخته گره خورده است. و این خاطره است راز محبوبیت فراتر از سیاست مرتضی آوینی. فصل اول: مجموعهي اول روايت فتح يازده برنامه دربارهي عمليات بزرگ والفجر هشت است. عمليات والفجر هشت غروب روز بيستم بهمن سال 1364 از ساحل شرقي اروندرود شروع شد. غواصان خطشكن شركتكننده در اين عمليات با وجود سرماي سخت آب و هواي زمستاني بهمنماه، با تجهيزاتي كاملاً ابتدايي از رودخانهي خروشان اروند گذشتند و خط دفاعي دشمن را در آن طرف رودخانه شكستند. سرانجام اين عمليات با تصرف شهر فاو عراق در آن طرف رودخانه پايان يافت. فصل دوم: بعد از عمليات والفجر هشت، ارتش عراق براي پس گرفتن شهر فاو فشار زيادي به نظاميان ايران وارد كرد كه به جايي نرسيد. اين شد كه به شهر مهران در غرب كشور حمله كرد و آن را گرفت. شرط صدام براي آزادي مهران، عقبنشيني ايران از فاو بود. اما روش ايران براي آزادي مهران طور ديگري بود. مهران، با انجام عمليات كربلاي يك در تابستان سال ۱۳۶۵ آزاد شد. برنامههاي مجموعهي دوم روايت فتح به اين عمليات اختصاص دارد. فصل سوم: مجموعهي سوم روايت فتح دربارهي عمليات كربلاي پنج است كه در زمستان سال ۱۳۶۵ در شلمچه روي داد. در اين عمليات سه تن از عوامل فيلمسازي گروه روايت فتح به فاصلهي يك روز از هم شهيد شدند: رضا مرادينسب، ابوالقاسم بوذري و حسن هادي. به همين دليل سه برنامه از پانزده برنامهي اين مجموعه به اين سه شهيد اختصاص يافته است.
فصل پنجم:
در فاصلهي اسفندماه سال 1366 تا پايان جنگ، ايران چند عمليات مهم در غرب
كشور انجام داد كه به تصرف چند شهر كردنشين و مرزي عراق از جمله حلبچه
منجر شد. مردم اين شهرها از رزمندگان ايراني استقبال كردند: چيزي كه اسباب
خشم رژيم بعث عراق شد. اواخر اسفند سال 1366 نيروي هوايي ارتش عراق شهر
حلبچه را بمباران شيميايي كرد و پنجهزار نفر از ساكنان بومي اين شهر عراق
را بيرحمانه كشت. مجموعهي پنجم روايت فتح ضمن داشتن نگاهي دوباره به
عمليات پيشين رزمندگان ايراني نظير كربلاي ده و چند عمليات محدود ديگر در
غرب، حوادث اين مقطع از جنگ را تا پايان آن مرور ميكند: چهار قسمت
برنامهي مربوط به عمليات مرصاد با عنوان «درخششي ديگر» كه تصويرگر دفع
حملهي گروهك مطرود منافقين است و طي ساخت آن يكي از اعضاي گروه روايت فتح
به نام «حسين شريعتي» به شهادت رسيد از برنامههاي ديدني اين مجموعه است.
دو مجموعهي «شهري در آسمان» و «با من سخن بگو دوكوهه» هم برنامههايي است
كه شهيد آويني پس از پايان جنگ ساخت و در نوع خود تجربهاي بديع و
فراموشنشدني است.
Excerpt:
Watch clips from the five seasons of Moretza Avini's Ravayat-e Fath.
نظرات ديگران
لينکدونی -
Apr. 26
لينکدونی -
Apr. 25
برای اینکه با او و امثالش فرق داشته باشم، باید از حقی که از نیک آهنگ کوثر در تلویزیون ایران ضایع شده است دفاع کنم. من اصل ویدیو را ندیدهام، ولی با دیدن عکسها و توضیحاتش، به نظرم بیانصافی و جفا کردهاند که کوثر را در کنار سلمان رشدی و کاریکاتوریست دانمارکی و نمایندهی مجلس هلندی گذاشتهاند. کوثر درست است که از نظر سیاسی مخالف جمهوری اسلامی و مشروعیت آن است، ولی کارهایش هرگز نزدیک تابوهای مذهبی هم نشدهاند. در مورد آن کاریکاتورها هم او کاملا موضعی در مخالفت آشکار و علنی با انتشار آنها داشته است. خودش هم تا جای که من دیدهام مقید به حرام و حلال است و اصولا ظاهر مذهب را رعایت میکند. ولی کار تلویزیون جمهوری اسلامی به هر حال کار زشتی بوده است.
ولی این ماجرا خود کوثر را هم باید کمی به فکر بیندازد. کسی که او را به سلمان رشدی و روزنامهنگار هلندی تشبیه کرده است، احتمالا کسی است که تشبیه احمدینژاد به هیلتر در کارهای کوثر او را آزرده است. اگر اختلاف سیاسی و فکری و تلاش برای کسب یک لقمه نان کوثر را به تشبیه دروغین احمدینژاد و هیلتر وادار کرده است، احتمالا اختلاف سیاسی و فکری و نیز یک لقمه نان هم تهیه کنندهی تلویزیون را به تشبیه دروغین کوثر و کاریکارتویست دانمارکی انداخته است.
Excerpt:
On a recent television show and a religious cartoonist
نظرات ديگران
: درباره ی دموکراسی بنده عقیده ی خاصی ندارم . به نظرم می آید
اگه کلمه ای برساخته ی ذهن ( دقت کنید من نمی گویم زبان ) باشد همین
دموکراسی است . من ضمن این که کاری به مبارزان راه دموکراسی ندارم و به
دشمنی آن ها علاقمند نیستم , فکر میکنم اگر مفهومی غیر اصیل در این گفتار
به میان آمده باشد همانا دموکراسی است . اما این که بتوانم حرف خود را
بقبولانم یا عقیده ی جدیدی درین باره بدست بیاورم ربطی به بحث ما ندارد
آقای درخشان . من پا را فراتر از آن جا که تو می گذاری می گذارم و می گویم
که نه تنها بر ساخته های زبان غیر اصیل و غیر قابل توجه اند بلکه برساخته
های ذهن نیز ارزش جستجو ندارند . اگر عرفان شیعی ( می گویم اگر ) برساخته
ی ذهن می بود من حاضر بودم آن را رها کنم . حالا هم که دارم با تو صحبت می
کنم حاضرم تمام اصول عرفانی شیعه را به کلی ندیده بگیرم و از چیز هایی که
آن قدر جهانشمول باشند که شما را راضی کنند صحبت کنم . درین هیچ تردیدی
نیست که در فرهنگ هر دینی ذهن هایی به کار افتاده است و ادبیاتی را ساخته
است . من هیچ تردیدی ندارم که ادبیات برای تو جذاب نیست . ادبیات یک دین
چهره ی ملایم , مهربان و مطبوع آن دین است. با این چهره مرادان و دین
داران بزرگ اصول سخت و غیر قابل تغییر را برای رهروان ضعیف و مریدان سر
گردان خود به گونه ای بیان می کرده اند که دلهره و وحشت موجب سقوط پیروان
نشود . اما اصل هر دین _ آن چه که پیام آور قادر به دیدن آن بوده است _
بسیار وحشت زا ست . به جرات می توانم بگویم که ذات دین نسبت به احساسات
انسانی ما سخت بی اعتنا ست . اما درباره ی یک چیز تجربه ی شخصی دارم و ان
این که دین امری ذهنی و درونی نیست . حقایقی که دین در افشای آن مصر است
واقعیتی خارجی و هولناک دارد , واقعیتی که حتی بیان بی نظیری مثل قرآن یا
زبان ادبی ای مانند انجیل یا قصه های هنرمندانه ای مثل قصه های هندویی و
یا کلمات لغز گونه ی تائویی نمی توانند چهره ی نا متعین ,غیر قابل تعریف
وپیمایش ناپذیر ان را آشکار کنند . دین در زبان نمی گنجد و زبان می خواهد
آن را برای ابنا بشر تلطیف کند . بشر آن را درک نمی کند , نه به خاطر آن
که زیاده از حد ذهنی و فلسفی و محصول زبان است , بلکه بر عکس به این علت
که بسیار ساده و صریح و همین طور خیلی خیلی وحشت آور است . شاید برای شما
این جالب باشد که بدانید من همیشه فکر می کنم آن چه ذهن و تمدن بشر را پیش
برده است منطق نبوده , وحشت بوده است . این وحشت است که از یک مرد یا یک
زن یک لیبرال می سازد . لیبرال کسی است که جرات اندیشیدن به چیزی در ورای
زندگی را ندارد . زندگی ای که بی هیچ تردیدی طعمه ی مرگ است . همین وحشت
با عث می شود که ما نخواهیم دین را ببینیم . آن چه که دین می گوید بر
ساخته ی زبان نیست . آن چه می گوییم تا از دین چشم بپوشیم اما بر ساخته ی
تر س است . حالا آن که می ترسد نفس است . البته شما هر اسمی می خواهید می
توانید بر ان بگذارید . نفس کسی است که به حد کافی جهانشمول هست که
بشناسیمش . همان کسی که صبح ها در من و شما و دیگران چشم می گشاید و از
خود می پرسد چه می توانم بکنم تا این جا بودن را فراموش کنم . ..
:
کوثر هزینه sleazy بودن خودش، اخلاقش و کاریکاتورش رو پرداخت کرد. حیف اون هنر و دست خوش ذوقش که به خاطر اخلاق گندش به کار نمیاد.
: من اصلا درباره ی فلسفه صحبت نمی کنم . مسئله عمل و توان عمل
است . مسئله توانایی است . ممکن است کسی بندگی را دوست نداشته باشد اما "
نتواند " که در این جهان بنده ی زر و زور نباشد . یا ممکن است من به عدالت
محتاج باشم و در نتیجه به آن معتقد باشم , اما معلوم نیست که اگه به قدرت
برسم " بتوانم " اعتقادم را به عدالت کما کان حفظ کنم . چون همان طور که
می دانی عدالت و راستی و مبارزه با ستم و ... در نهایت کلماتی هستند که می
توان به مرور زمان و با مهارت مفهوم ان ها را دگر گون کرد . همین طور است
مفهوم ساخت و ساختار گریزی . من کم و بیش در زمینه ساختار زدایی مطالعه
کرد ه ام , اما آن چه یافته ام فقط ساختار های جدید است که با وجود ظاهر و
شکل انقلابی ای که دارد چیزی جز نمونه ی جدیدی از پراگماتیسم آمریکایی
نیست . درست مثل فیلمسازان موج نو فرانسوی که می خواستند فیلم ضد داستان
بسازند . اما مثلا ضد داستان های ژان لوک گدار چیزی نبود جز به کار گیری
هوشمندانه عناصر داستانی شناخته شده و نقض آن ها در یک لحظه بخصوص . می
خوام بگم که ضد قصه نیز چیزی جز یک قصه ی جدید نبود . اما درباره پاکی
چنان که دین به ان قایل است من فکر می کنم این مفهوم بیش از ان که از
تعامل
"من " با اجتماع بر آید در ابتدا به تعامل " من " با نفس خودم یا ذهن خودم
یا روح خودم یا هر چیزی که شما اون رو "خود " بنامید بر می آید . آن چه ما
با این " خود " می کنیم بسیار مهم است . آن چه نمی کنیم خیلی مهم تر . این
ها فلسفه نیست . این دستیابی به توانایی است . ذخیره ی نیرو است . من می
تونم اگه شما بخواهی مثال های عینی تر و ملموس تری برای تو بگویم . اگر
علاقمند باشی به ادامه ی این بحث .
---------------
• هودر: نمیشه تجربهی موج نوی سینمای فرانسه رو با فلسفهی ضد
زیرساختگرا مقایسه کرد. و از همه مهمتر، حرف رورتی اینه که وصل کردن
ایدهی دموکراسی به فلسفه یه اشتباهه و این فلسفه نبوده که دموکراسی تولید
کرده، تجربه و آزمون و خطا بوده. راست هم میگه. خودش هم مثال بردهداری یا
قتل عام سرخپوستهای آمریکای رو میزنه که همه بعد از اون اعلامیهی
جفرسون که بعدا رسید به اعلامیه حقوق بشر برای چندین دهه ادامه پیدا
کردن. در ضمن، تفاوتی که شما بین «من» و «خود» میگذاری یه تفاوت طبیعی و
جهانشمول نیست، بلکه ساختهی زبان و فرهنگه. بقول فوکو یه تکنولوژیای
هست که این خود رو میسازه و مثلا بین اون و «من» تفاوت قایل میشه. مفهوم
«نفس» در عرفان شیعی الزاما در همهی انواع شاخههای اسلام یا دینهای
دیگه به این شکل وجود نداره و در نتیجه بحث دربارهاش به عنوان یک
جهانشمول بی معنی است. ولی خلاصه اینکه خیلی «تکنولوژیهای خود» هستند که
اصلا خود را نابود میکنند یا بهتر بگویم وجود آن را نفی میکنند.
: به آقای امیر صلح دوست که شباهت های احمدی نژاد و هیتلر رو به
این تیزی دریافته اند. گویا شما هم خودتونو به کوری می زنین وقتی که احمدی
نژاد خیلی واضح گفت ما با رژیم صهیونیستی طرفیم نه یهودی ها. حالا اینم
قبول نداری اشکال نداره. هفته پیش که از هیلاری کلینتون پرسیدن اگر (اگر)
ایران به اسرائیل حمله اتمی بکنه شما چیکار می کنین؟
پاسخ : امیدوارم چنین اتفاقی نیافته نه عزیز اینو نگفت گفت اگر در ده سال
آتی رژیم ایران همچین حماقتی بکنه ما می تونیم نسل ایرانیها رو از روی
زمین ریشه کن کنیم. خوب حالا جناب صلح دوست هر چقدر می خوای زور بزن و از
این زنیکه حمایت کن امیدوارم ولی حمایتت به جاهای باریک نکشه! یه وقت بیلی
غیرتی می شه
: نه , اشتباه می کنی , شاید یک روز بفهمی و نمی دانی چطور
صادقانه و صمیمانه آرزو می کنم که روزی پیر شوی (منظورم سنت نیست درونت
است ) با تجربه شوی و دریابی که مهم این نیست که تو به هدفی برسی یا نرسی
مهم این است که صادقانه و صمیمانه و خالی از آلودگی گام برداشته باشی . از
این گذشته من تابه حال فکر می کردم که تو اصلا به پاکی اعتقادی نداری فکر
نمی کردم معیارهای پاکی برایت متفاوت از دیگران باشد.
------------
• هودر: پاکی برای من یعنی پرهیز از دزدی و دروغ و بیعدالتی و ستمگری و
بندگی. اصلا به نظر من دینها درواقع سیستمهایی بودهاند برای مشروعیت
دادن به این ارزشهای اخلاقی که منشاءشان هم به نظر من بیشتر عملی هستند
تا فلسفی. یعنی بشر طی قرنها زندگی به تجربه یاد گرفته است که اگر این
ارزشها بر یک جامعه حاکم نباشد، هیچ اثری از او باقی نمیماند. از این
نظر دیدگاه ضدزیرساختگرای (Anti-foundationalist) امثال رورتی که میگویند
برای بهتر کردن زندگی به فلسفه نیازی نیست را من قبول دارم. چون به روش
زیرساختگرا در نهایت فکر نمیکنم بشود منشا اخلاق را به چیزی جز یک مفهوم
مطلق مثل «خدا» رساند.
:
خوشحالم که از کلمه ی تابو برای مذهب استفاده کردی....
راستی شما از پست هایت چند لقمه در می آوری اگر راضی هستی ما رو هم خبرکن...
: نه نشد نه من دکتر هستم و نه تو درونت پاک پاک است خودت هم این
را می دانی .( من به نوشته های سیاسی تو کاری ندارم مقصودم درون شخصی تو
است ) تو خواهی نوشت که درون شخصی من ربطی به تو ندارد و من جوابی برای
این جمله ( اگر آن را بنویسی )ندارم . در حقیقت اگر چنین جوابی بدهی فکر
می کنم که دیگر راهی برایم نمانده است .
-----------------
• هودر: جواب من این است که پاکی و ناپاکی معیار میخواهد و معیارهای تو
با من فرق دارد و هیچکداممان نمیتوانیم ادعا کنیم که معیارمان جهانشمول
است. بهتر است بجای پاکی و ناپاکی دربارهی هدفهایمان حرف بزنیم. جایی که
من و تو میخواهیم برسیم زیاد فرقی با هم ندارد. منتها تو می گویی فقط
باید با دوچرخه به آنها آمد و من میگویم تراکتور، ب.ام.و، مازراتی، یا
اتوبوس یا حتی پای پیاده؛ فرقی نمیکند. مهم این است که به آنجا برسی.
: آقای درخشان می شه از شما سوالی بپرسم ؟ چرا این قدر پیراهن ها
و تی شرت هایتان برایتان مهم است . این که چه نقش یا شعاری روی آن باشد
واقعا چه اهمیتی دارد ؟ به نظر شما بهتر نیست که آدم درون خود را عوض کند
. -----------------
• هودر: فکر کنم نوشتههام از هر چیزی بهتر درونم رو نشون بده. مگه اینکه
شما دکتر باشین و تا با اشعه ایکس یا جراحی درون آدمها را نبینین قانع
نشین.
: شما واقعا شباهت های هیتلر و احمدی نژاد رو نمیبینی؟ یا خودت رو
به کوری میزنی؟ بهتره مجموعه Hitler:Rise of the evil رو نگاه کنی تا
ببینی چه شباهت عجیبی بین هیتلر و احمدی نژاد وجود داره
-----------------
• هودر: ببین، برای اطلاعات باید بگم که حتی کاندولیزا رایس هم این شباهت
رو نمیبینه و سرش حسابی چند بار به اسراییلیها توپیده سر این مساله. تنها
کسایی که دنبال جا انداختن این مساله بودن (الان که دیگه البته تموم شده
ماجراش) اسراییلیها بودن و آمریکاییهای اسراییلی.
لينکدونی -
Apr. 24
من از زمان دبیرستان خیلی خورهی سینما و نقد سینما بودم و بجز «دنیای تصویر» و «فیلم»، مجلهی آوینی یعنی «سوره» را، بخصوص مطالب سینماییاش را، با اشتیاق میخواندم و دعواهای جزییاش را با سیاستهای فرهنگی وزارت ارشاد زمان خاتمی و همینطور با نگاه ظاهربینانه و خشک مذهبی حاکم بر کیهان آن زمان دنبال میکردم. البته باید اعتراف کنم که از سرچشمههای سیاسی و فلسفی آن دعواها سردرنمیآوردم، ولی الان که حدود ۱۵ سال از آن ماجراها میگذرد و پس از یک دورهی هشت سالهی حکومت رفورمیستها و ماجراهای پس از آمدن احمدینژاد، خیلی چیزها دستگیرم شده است. به بیان دیگر و بر اساس ایدهی میخايل باختین که زبان و اصولا تفکر را مفهومی «دیالوجیک» میداند، نمیدانستم که گفتمان آوینی در سوره در جواب به و تعامل با چه گفتمانهایی شکل گرفته و جلو میرود. الان پس از فاصلهی زمانی و مکانیام با آن گفتمان واضحتر و بهتر میتوانم جنبهی دیالوجیک گفتمان آوینی سوره را ببینم. مثل خیلی از ماها، مرتضی آوینی، در واقع سه نفر بود. آوینی اول یک جوان هیپی نقاش و شاعر و خورهی فلسفه و ادبیات است که در دانشکدهی معماری دانشگاه تهران در سالهای اول دههی پنجاه برای خودش بساطی دارد. من بخاطر کنکجاویام به این قسمت از زندگی آوینی خیلی پرس و جو کردهام و بر اساس آنها میتوانم بگویم که آوینی آن زمان یک جوان غیرمذهبی خوشگذاران اهل فکر عاشقپیشه و دخترباز و اهل الکل و مواد مخدر و سینما و موزیک راک بیتلز و لد زپلین و ریش و موی بلند ، با گرایشهای فلسفی و اقتصادی چپ و علاقه به سبکهای گوناگون معنوی دنیا، البته با لجاجت و استقلال فکری است. این آوینی بسیار آدم جالبی است که اتفاقا جمهوری اسلامی با نادانی آن را سانسور میکند. آوینی دوم همان هنرمند هیپی و رادیکال و مستقل و معنوی و متمایل به چپ است که آرام آرام همزمان با انقلاب و همینطور گذشتن از دوران خامی جوانی، تجسم ایدهآلهایش را در روح الله خمینی و انقلابی که رهبری میکند میبیند و با همان روحیهی مستقل و اکثریتگریز و متفکر و معنوی و چپ متحول میشود. البته من چیزی از اینکه این تحول چطور و تحت تاثیر چه چیزی یا چه کسی یا چه تفکری پیدا شد و اینکه آوینی در روزهای اوج انقلاب چکار میکرد و چطور به ماجرا نگاه میکرد تا حالا پیدا نکردهام. ولی خلاصه انقلاب در حکومت ایران، در دروان مرتضی آوینی هم مثل میلیونها جوان شبیه به او، انقلابی به پا میکند. مثل خیلیهای دیگر او هم به شدت به شریعت اسلام عقیده پیدا میکند و شروع به نماز خواندن و ریش گذاشتن و ترک «معصیتهای» دوران هیپیگریاش. با این انقلاب، آوینی جدید سعی میکند آوینی اول را بکشد. نوشتهها و شعرها و نقاشیهایش را آتش میزند، از دوستان سابقش کناره میگیرد و خودش را از نو بازتولید میکند. الان شنیدن این حرف عجیب است، ولی اگر پرس و جو کنیم این تغییر فاز خیلی آن زمان شایع بود که کاملا هم قابل فهم است. گرایشهای چپش، او را به جهاد سازندگی و رفتن به دهکورههای دوردست و کمک به ستمدیدگان و ضعیفنگاهداشته شدگان میکشاند و همزمان علاق و مطالعات هنریاش در او وسوسهی فیلم ساختن را که همیشه داشته است تقویت میکند. مستند بشاگرد که میگویند آن زمان در تمام ایران سروصدا کرد ترکیب این علایق بود. آرام آرام با پیش آمدن جنگ و شدت گرفتن جو مذهبی و شریعتمحور و در عین حال به شدت غیر مادی آن روزها، مرتضی آوینی شاعرپیشه و معنویتپرست شیفتهی جو بیمانند جبهه میشود. گفتارهای روایت فتح او را که گوش دهید مشخص میشود که جنگ برای آوینی معنی بسیار بیشتری از یک تقابل نظامی یا سیاسی دارد. او به چشم فلسفی به جنگ نگاه میکند و آن را دوره و اتفاقی استثنایی در تاریخ تمدن بشریت میبیند که در آن، تمام قواعد حاکم بر دوران پس از روشنگری و محور آن یعنی محوریت ذهن یا سابجکت، معلق شدهاند. «بسیجی» برای آوینی یک انسان جدید و استثنایی است که در نتیجهی انقلابی جدید و استثنایی به وجود آمده است. انسانی که «خود» ندارد یا اگر دارد بطرز غریبی با «خود» محصول روشنگری و مدرنیته فرق دارد. انسانی فرامدرن که از مرگ نمیترسد و درنتیجه به طرز بگانهای بر عالم مادی بیرون و دردها، شادیها و لذتهایش تسلط دارد. (کاش آوینی فوکو و بحث «تکنولوژیهای خود»ش را خوانده بود.) این انسان تازه به طرز جالبی منطبق بر ایدههای بسیاری از تفکرهای عرفانی دنیا است و بخصوص عرفان اسلامی. هر چه آوینی بیشتر جبهه را کشف میکند، بیشتر به عرفان کشیده میشود و بالعکس. علاقهی او به نیچه و هایدگر هم به این نگاه او به انسان غیر مدرن (یا بهتر بگویم فرامدرن) محصول جبهه کمک میکند. البته تصور او از جببه و بسیجی آرمانی است و بخاطر فاصلهی مکانیاش از آن است که میتواند آن را با نگاهی چنین عرفانی و فلسفی ببیند. چون بر اساس گفتههای دوستانش، «روایت فتح» روی میز مونتاژ در استودیو ساخته میشد تا سرصحنه. آوینی مدت زیادی را در جبهه به سر نبرده بود و برای همین ابعاد کاملا «مدرن» جبهه و جنگ و روزمرگیها و خودخواهیها و کثافتکاریها و اصولا سیاست پشت آن را از نزدیک نمیدید یا نمیخواست ببیند. آوینی سوم پس از جنگ و درگذشت انسان آرمانی آوینی، یعنی روح الله خمینی، و آغاز شدن دوران سازندگی به دنیا میآید. آوینی سوم آرام آرام میفهمد که آن انسان آرمانی پایان یافته است، یا شاید هم هرگز بیرون از ذهن او وجود نداشته است. دعواهای بر سر قدرت و ثروت، استفادهی ابزاری از شریعت اسلام، بازتولید فلسفهی اقتصادی و اجتماعی دوران سلطنت زیر عمامه و ریش رفسنجانی و یارانش، آوینی را به تدریج وارد یک جنگ تازه میکند. آوینی تازه میخواهد یک تنه و با یک مجله با تفکر فلسفی سرمایهپرست، آمریکازده، مدرنیتهمحور و منکر استعمار محصول دوران سازندگی بجنگد. خیلی از همان بسیجیهای به شهر برگشته هم خطر دزدیده شدن انقلاب را توسط اتحاد رفسنجانی/سروش (یا کارگزاران/کیان) با پوست و گوشت حس میکنند، ولی چون توان و سواد جنگیدن با استفاه از قلم و فکر و فلسفه را ندارند، رو به اعتراض خیابان یا واکنشهای سطحی و خشن مطبوعاتی میآورند. آنها بخاطر ولی نگاه سطحیشان اجازه نمیدهد که ریشههای فلسفی و فکری آن را ببینند و در نتیجه اعتراضهایشان را بر ظواهر مذهب یا جنبههای شریعتی آن مثل نماز و حجاب و دختر و پسرها و جلوههای سکیوالیته در هنر و ادبیات و حداکثر زندگی تجملی مدیران و کارگزاران سازندگی متمرکز میکنند. «سوره» تبدیل شده است به تنها مرکز مقاومت فکری علیه غول بیشاخ و دم رفسنجانی/سروش، بدون اینکه پشتش به جایی گرم باشد. ممکن است حوزهی هنری «زم» با سروش میانهای نداشته باشد، ولی ته دل و جیب «زم» با رفسنجانی است. زم یک کاسب سرمایهپرست بدون ریش و با عمامهای سفید است، درست مثل رفسنجانی. و اگر حمایت و علاقه و اعتماد شخصی خامنهای به آوینی نبود، بعید بود که سوره بتواند آن قدر تاب بیارود. ولی خامنهای هم تنها است و در محاصرهی بسیجیهای صاف و ساده و بیپول و بیقدرتی که از نگرانی مشابه خامنهای از نیمهی دوم اتحاد رفسنجانی/سروش یا «تهاجم فرهنگی»، تنها لایهای سطحی میفهمند و حساسیتها و نگرانیهای معصومانهشان آن قدر بالا میگیرد که حتی آوینی را دشمن خود میبینند. تمجید او را از فیلم «عروس» افخمی یا سینمای هیچکاک و فورد و بازشدن پای آدمهایی مثل پوراحمد و امید روحانی و داوود نژاد و فراستی -- که مذهبی نیستند، ولی با آوینی همفکرند -- را به نشانهی انحراف او از اسلام و انقلاب میبینند. کیهان به او و سوره حملههای مکرر میکند و آوینی را از جنگ اصلی با اتحاد رفسنجانی/سروش باز میدارد. آوینی سوم چوب دو سر طلایی است که هیچکس را جز رفقایش در«سوره» ندارد و تنها پشتیبانش هم مرد تنهایی است که با وجود داشتن عنوان ولایت فقیه و رهبر انقلاب، در عمل کاری بیشتر از حمایت محدود معنوی و مادی نه چندان آشکار نمیتواند برای آوینی انجام بدهد. زیر پای «سوره» بخاطر فشارهای بیرونی ازچند طرف و پشتوانهی ضعیف درونی حوزه هنری زم آرام آرام دارد خالی میشود. آوینی بخاطر دفاعش از سوره و تفکر خودش از همه طرف برای خود دشمن تراشیده است. او به شدت منزوی شده است و این تنهایی در او افسردگی عجیبی ایجاد کرده است. برای همین از پیشنهاد رهبر برای زنده کردن دوبارهی روایت فتح استقبال میکند و سعی میکند با کندن خودش از تهران دودآلود و انزوا و تنهایی و افسردگیاش، به همان بهشت روی زمینش در جبهه و آدمهایی که هنوز در همان دوران طلایی زندگی میکنند رومیآورد. ولی به زودی کشف میکند که دیگر نه جبههای وجود دارد و نه آن انسان فرامدرن محصولش. زنده شدن خاطرات آن شورش کوتاه علیه انسان مدرن او را افسردهتر و تنهاتر میکند و همزمان وسوسهی غریبی را در او بیدار میکند. او همیشه از بیرون به آن آدمها نگاه کرده بود و با وجود ستایشش از بی«خود»ای که جلوی چشمش میدید، همیشه یک قدم عقبتر از آن میایستاد. او عاشق روایت ماجرای کسانی بود که دل به آب میزدند، همانطور که در زمان جوانیاش عاشق دیدن فیلم و خواندن دربارهی آن بود. ولی بالاخره یک روز آمد و مرتضی آوینی دوربین به دست گرفت و به دریا زد و فیلم ساخت. اوایل بهار ۱۳۷۲ وسوسهی چندین سالهی مرتضی آوینی بر او چیره میشود و او تصمیم مییگیرد که بجای روایت ستایشگرانهی انسان آرمانیاش، خودش به آن انسان تبدیل شود. عصر روز بیستم فروردین، مرتضی آوینی بالاخره بر بزرگترین ترس انسان مدرن، یعنی مرگ، غلبه میکند.
Excerpt:
Essay: There were three Morteza Avini's, connected through a search for
the post-modern self. The first one reads about it before the
revolution through art; the second one observes it through the
revolution and especially the war with Iraq; and the third one lives it
and flirts with it through publishing Sooreh and eventually becomes it,
by choosing to be killed in a mine-filed.
نظرات ديگران
: سلام،
عاقبت به خیر شدن حر و حودر و آوینی نمیشناسه، حق الناس خیلی مهمه، حق
الله رو میشه با خدا کنار اومد. امیدوارم هممون عاقبت بخیر بشیم.
:
سلام
بابت زحماتی که برای نوشتن این مقاله کشیدی سپاس گذارم
متین بود
: این مزخرفات رو از کجا میاری؟ خیال پردازی رو دوست داری؟من تا
حالا توی اینترنت هیچ سایت و بلاگی رو ندیدم که انقدر الکی چیز بنویسه و
"تحلیل" بده.
در ضمن فهمیدیم "نگاه فراساختاری" یعنی چه! یعنی فرای واقعیات هرچه دلت
خواست ، داستان بباف.
-----------------
• هودر: اگه خیلی ادعای عقل کلی برت داشته بهتره نشون بدی که چرا مثلا یه
تحلیل از نظر تو غلطه. صرف مسخره کردن و اینکه بگی غلطه غلطه که اون رو از
اعتبار نمیاندازه. باید استدلال بیاری و بگی چرا.
:
عالی بود. فقط همین.
: آقاي درخشان
تحليل شما در ارتباط با روابط خامنه اي و رفسنجاني و در مرتبه اي پايين تر
زم و نقش سروش-زم در ان سالها ابتدايي و بسيار سطحي ميباشد .شما هم با
تفكر بسيجي سطحي ترين تصوير آن سالها را به نمايش گذاشتيد، بدون در نظر
گرفتن مناسبات قدرت و خيلي چيزهاي ديگر ....
اميدوارم لااقل با كمي مطالعه بيشتر در شكل گيري فرايندهاي باز توليدي ،
قدري عميق تر باشيد.
-----------------
• هودر: خب شما که خیلی مطالعهتون بیشتره توضیح بدن که چرا علطه و چطور
بهتره بهش نگاه کرد.
: مطلبت خیلی جالب و "متفاوت" بود. ولی کاش با کمی تغییر در مورد
اسامی افراد و یک قسمت هاییش اون رو می دادی به الفی جایی چاپ کنه، ولو با
اسم مستعار.
البته اون جایی که گفتی جمهوری اسلامی گذشته آوینی را با نادانی سانسور می
کنه؛ حدس می زنم به چند دلیله. اول این که خود آوینی بعد توی نوشته ها و
گفته هایش به حالات سابقش به طور مستقیم و ذکر اعمال اشاره ای نکرده
(حداقل در مورد چند کتاب و مقاله ای که خودم ازش خونده ام). دوم این که
خانواده اش هم به این مسائل اشاره ای نمی کنند. من نه ده سال پیش در دوران
دبیرستانم با برادر آوینی کمی رفت و آمد شخصی داشتم و اشاره ای نمی شد به
این مسائل. گرچه دوستان مشترک دور و بر شهید آوینی و برادرش یک چیزهای می
گفتند، ولی در حد اهل عشق و حال و این حرف ها، آن هم در جمع های خیلی
خودی. البته برادر شهید آوینی را هم که ببینی یک ته مانده های "عشق و حال"
را در رفتارش می شد دید، ولی برادرش اثر خاصی را روی او گذاشته بود،
بگذریم. خلاصه سوم هم این که از نظر اعتقادی تو بوق کردن گناهان و "معصیت"
های افراد چه از زبان خودشان و چه دیگران کار پسندیده ای نیست، حتی آن
هایی که توبه یا ترک عادت کرده باشند. چون ممکنه بازگوئیه این مسائل اثر
عکس بر "عام" داشته باشه، چه عوام مذهبی و چه عوام مذهبی.
-----------------
• هودر: منبه هر حال برای الف فرستادمش. ولی جوابی ندادن. فکر میکنم با
من حال نمیکنن و طبیعتا دلشون میخواد فقط کیهان از من نقل قولهای به
همراه متلکن کنه. راجع به آوینی اول هم حق با توست. خودش خیلی گذرا مثلا
توی اون «راه طی شده» اشارههایی به اون کرده. ولی به هر حال به احترامش،
خیلیها که چیزی میدونن نمیگن. همینطور از نظر مذهبی و اینکه اون عوض شده
بوده و توبه کرده بوده و اینها. ولی برای جمهوی اسلامی آدمهایی مثل اون و
چمران و خیلیهای دیگه نماد آدمهایی هستند که جذب شدنشون به انقلاب و
امام و اینها از روی عادت یا ناچاری نبود. بلکه از روی انتخاب و پس از
دیدن دنیا و فهمیدن اینکه یک اتفاق بینظیری توی این مملکت داره میفته
بود. این الان برای جموری اسلامی سی ساله باید مهم باشه که خودش رو برای
نسل جوون «طبیعی» و یه چیزی که همیشه همینطور بوده نشون نده، چون اون وقت
کسی ارزشش رو نمیفهمه و پاش هم نمیایسته. و از طرف دیگه نباید علاقه و
وفاداری به این حکومت رو محدود به چادریها و ریشدارها و نمازشب خونها
بکنه. خودش هم اینو احتمالا از فروش عجیب و غریب فیلم «اخراجیها» خوب
فهمیده. اخراجیها داره همین حرف من رو میزنه که بابا، مهم هدفه که آدم
ارزش این انقلاب رو بفهمه و ازش نگهداری کنه و بهش کمک کنه که اشکالاش
برطرف بشه. وگرنه اینی که من توی مسجد به این نتیجه میرسم یا توی بار
نباید اهمیتی داشته باشه. چه بسا مثل همون اخراجیها کسایی که توی بار به
این نتیجه میرسن خیلی بیشتر حاضر باشن از جون و مالشون بگذرن. انقلاب مال
هر کسیه که براش ارزش قائل باشه و باید خیلی فراگیرتر از این باشه.
: There were a lot of hippies with long hair in the 70's who
ended their days in Evin and other prisons. They also went through
different phases, but ended up on the wrong side of the "ensaan-e
armani" that you celebrate so much. Why not write an essay about one of
them?
-------------
• Hoder: I never deny there were those who innocently became victims of
the armed uprising of the MKO and similar groups in the first few years
post revolution. But we can also not deny that the only force that
mobilised the masses of Iranians to topple the monarchy was the
Khomeinist Islam. But if you have an interesting story of an individual
who was as influential as Avivni, I would love to hear it.
: بسم الله . خطر تو همین است. میخوای تبدیل به تروجانی شوی برای
نفوذ. با اتاچ کردن خودت به لفظی به نورانیت آوینی. اما نگفتی که فرق
آوینی و تو ، در منافق نبودن آوینی و منافق بودن توست. بله / هر منافی می
تواند تمام ظواهر را برای خود فراهم کند. اما بشرطی که چشم عمق بین
"بسیجی" او را کشف نکند. و حاشا که بسیجی میدان را خالی کند. ::سید مرتضی
آوینی::
-----------------
• هودر: ابوذر عزیز، اشتباه میکنی و روزی این را خواهی فهمید.
:
اين عبارت ضعيف نگاه داشته شدگان خيلي جالب بود اينجا.
: سید مرتضی آوینی : دل به اوج بسپار و فرصت پرواز از جان دریغ
مدار که ذات انسان در فرا رفتن است . که ظهور میابد . نه در فرو ماندن .
: I briefly worked with Mr Aveeni at Soureh. He was the most
open minded person you could possibly meet. I remember once I was
listening to an opera on my old walkman and he walked in on me. I was
embarrassed because I thought he would be pissed off at me listening to
"western" music. He asked me what I was listening to and I told him
that it was Tristan Und Isolde by Wagner and he said Wagner huh? for
the next 3 hours he dissected Wagner's music and philosophy.
That man was a gem; I was young and stupid and never appreciated the
fact that he would be one of the rarest intellectual I'd meet all my
life.
May he rest in peace! Thanks for the post, it brought back memories
from "Hoze honari" circa 1989. Wish I could get "Revayateh Fath" here
where triumph of greed and capitalism disgusts me on a daily basis.
: Thanks for writing this. I've been curious about him for a
long time and have wanted to see his works in full (i've only seen
clips). Do you happen to know if any of his full films are uploaded
anywhere? I really hope someone uploads them if they are not available
already
: [...تنها پشتیبانش هم مرد تنهایی است که با وجود داشتن عنوان
ولایت فقیه و رهبر انقلاب، در عمل کاری بیشتر از حمایت محدود معنوی و مادی
نه چندان آشکار نمیتواند برای آوینی انجام بدهد...]
آخی! بمیرم برای این تنهایی و ناتوانیش!
:
يعني يه روزي از هودر هم آويني در مياد؟
: سلام
میشه برای اون چیزایی که در مورد دورهی جوونیش گفتی سند و مدرک بدی؟ من
میدونستم که یوهویی عوض شده ولی در مورد چیزایی که اسم بردی -حداقل الآن-
شک دارم... امیدوارم فقط شنیده نباشه.
: من هر چقدر بخوای شرط می بندم که این متن رو خودت ننوشتی. آهنگ
و لحنش به کل فرق داره با نوشته های خودت.
------------
• هودر: راستش این را اول نوشتم که بدهم به الف یا جایی شبیه به آن تا
منتشر کنند، بعد دیدم بعید است جراتش را بکنند و این شد که خودم منتشرش
کردم. ولی با این حال هر کس بخواهد با ذکر منبع میتوان آن را منتشر کند،
حتی با سانسور اگر بخواهد. بعدش هم شما خیلی من رو دست کم گرفتیدها! :) یه
موقعی میگفتن بهنود مطالب من رو مینویسه. حالا دیگه چی میگین؟
: مرتيكه لجن يك بار تو زندگيت بيا خایه داشته باش و بگو كه وقتى
كه ايران بودى و براى بازجویی احضارشدى چه چوبى تو کونت كردن يا چه تهديدى
بهت كردن كه همين طور مثل احمق ترين ادم دنیا دارى از اين رژيم لجن
طرفدارى ميكنى و از كونِ روح الله و محمود ميخورى و هر كسى هم كه با اين
رژيم مخالف هست با تهمت های کثیفت به لجن ميكشى؟ نه واقعا ميخوام بدونم چه
به روزت آوردن در ایران کثافت؟ -------------
• هودر: ببین، من تندترین نوشتههای ضد احمدینژاد و ضد خامنهای و طرفدار
رفورمیستهام رو اتفاقا بعد از آن بازجویی و پس از بازگشت به اروپا نوشتم.
این تغییرات فکری در اثر سفر و مطالعه به دست اومدن. حالا تو هی سعی کن
الکی برش بدی به هر چیزی که دوست داری.
: عجب شباهتی داره این آوینی ورسیون هودری به خود هودر! عجب! فقط
یه تفاوت کوچیک دارن توی آخر داستان: آوینی رفت روی مین مواد منفجره، هودر
رفت روی مین گه و همه جا را گهی کرد.
: I have told you many times; don't sit at the keyboard after
you smoke a joint! You are rambling here again, which is a clear sign
of being under the influence!
--------------
• Hoder: I think you're project your own conditions onto others.
: آوینی خیلی مرد عجیب و پیچیده ای بود و به قول مولانا هر کسی از
ظنّ خودش یارش میشه، از این آدمهای عجیب و پیچیده که در غالب خوشون
نمیگنجیدن باز هم داشتیم: صادق هدایت، خیّام، و خیلیهای دیگه ، وجه مشترک
همشون هم اینه که به کسی باج نمیدادن.
این که آدم به هیچ کس باج نده خیلی مهمّه، خیلی.
: خوشم اومد از این نوشته، هم خوب نوشتی هم فکر میکنم تحلیل
درستی از آوینی داری چون هم به دل نشست هم به چیزی که از روایت فتح یادمه
نزدیک بود. هرکسی روایت فتح رو میدید، از انقلابی تا ضدانقلاب، تحت تاثیر
قرار میگرفت. البته با این موضوع که خامنهای شخصیت مستقل و طفل معصومی
بوده که داشته زیر پای هاشمی له میشده خیلی مطمئن نیستم، در هر حال اینها
یار غار هم بودند و از اول انقلاب با هم بزرگ شدن. اما موضوع اصلی اون
نیست. تحلیلت هم در مورد رفتار احمقانه بسیجیها بد نیست ولی خوب میشه اگر
بتونی اون رو در یک نوشتار دیگه یک کم بسط بدی، در هر حال این قشر از
جامعه عملا پوست قشر دیگر جامعه رو کندن. منظورم بسیجیهای جنگ رفته و
فرامدرن نیست، منظورم شبه بسیجیهای خیابانگرد و جنگ نرفته است و هرچی
فکر میکنم از دلیل وجود اونها در سیستم سرمایهداری و پولپرست رفسنجای
سر درنمیآرم. در هر حال خسته نباشی.
: صحبت از احتمال دزدیده شدن انقلاب تولد سروش عجیب است. یادتون
باشه راجع به کسی صحبت میکنید که بارها تکفیر شده و از منبر نماز جمعه
کوبیده شده و از طرف گروههای فشار کتک خورده و از تدریس در دانشگاه منع
شده و انتشارات صراط که کتابهایش را چاپ میکرد بسته شده و کلا از مملکت
رانده شده. یک جوری صحبت میکنین مثل اینکه ایشون در راس مملکت قرار گرفته.
نکته دیگه اینکه نظرات آوینی به طور مشکوکی به نظرات خودتون نزدیک هست.
مثلا ظاهرا او هم از رفسنجانی بدش میومد و هم از سروش. به نظر میاد که
دیدگاههای شخصی خودتون رو ناخواسته به ایشون منتقل کردین تنها به صرف
اینکه از ایشون خوشتون میاد. یعنی معلومه که کسی که شما ازش خوشتون میاد
لابد از اونهایی که شما ازشون بدتون میاد بدش میاد. نه؟
------------
• هودر: برخورد با سروش اولا که خیلی دیر بود و ثانیا خیلی خشن و
غیرانسانی و بود و ثالثا موثر هم نبود.
: حسين جان درود .دركت از آويني بسيار عالي بود ولي او اصرار بر
راه حل هاي وطني داشت كوروساوا هيچكاك و.....اورا بر ان ميداشت كه نتواند
تحمل كند عده اي همه چيز را غربي كنند او اصرار داشت خودمان باشيم ولي در
كنار ملل دنيا .حسين جان گوشت خوك و شامپاين با مرام انساني جور نيست .
: سلام بر شما.
مطلب جالب و تأثیرگذاری نوشته اید. دست شما درد نکنه. من آوینی را بعد از
شهادتش "کشف" کردم و ستایش کردم. برایت آرزوی موفقیت دارم. چند ماهی است
که وبلاگت را می خونم ولی اولین بار است که کامنت می گذارم چون با خواندن
این مطلب دلم لرزید...
دانشجوی دکترا - کانادا
نام محفوظ
: هودر خان!
این نبشته ات به دلمان نشست، گرچه کمی تند می روی، خوب سیاست کردن، نه
اندیشه کردن، توام با این ادبیاتی است که شما در تحلیل هایتان استفاده می
کنید، شاید سالها بعد عوارض آن را بتوانید تحلیل کنید.
: روی مین رفت مرد؟ جالب معرفی اش کردی ازش خوشم آمد. قبلا فکر می
کردم حزب اللهی ها یک سری آدم عوضی هستند که همینطوری عوضی از شکم مادرشان
به دنیا می آید، و این دیدگاه باعث می شد که هر وقت ریشویی در تلویزیون
ظاهر می شد کانال را عوض می کردم. باور کن اینهمه سال در ایران زندگی کردم
اگر تصاویر چمران و باهنر و بهشتی و آوینی و ... را به من می دادند می
گفتند اسمشان را بگو نمی توانستم. یا می پرسیدند رفسنجانی چه کاره است یا
خامنه ای چه کاره است نمی دانستم چون اصلا برای من این ها مهم نبودند. در
همین چند سال وبلاگ خوانی این جور چیزها را فهمیدم. این نشان می دهد نوشته
های روراست و بدون سانسور مثل این نوشته ات در مورد آوینی چقدر برای پیوند
نسل های کشور مفید است و چقدر برنامه های یکجانبه و سانسورشده صدا و سیما
که می خواستند(و هنوز می خواهند) شخصیت های انقلاب را به عنوان فرشته به
مردم قالب کنند مضر و مخرب بودند (و هستند)
: وقتی این مطلبت را خواندم اشک توی چشمهایم حلقه زد. چه شباهتی
بین تو و آوینی وجود دارد! تو هم به خاطر عقاید متفاوت و متفکرانهات تمام
یاران قدیمیات را از دست دادهای.
-------------
• . ولی خب، این وضعیت دوسرگهی رو خیلیها دچارش هستند. هودر: احتمالا
داری شوخی میکنی
:
دمت گرم خیلی باحالی.
یه بار دیگه هم گفتم راجع به استراتژی دفاعی ما قربت نشینان بیشتر بنویس. برای پیشگیری از حمله به ایران چه باید بکنیم.
--------------
• هودر: چه ربطی داشت به این مطلب حالا؟
لينکدونی -
Apr. 23
اگر یک سیاستمدار در کل ایران باشد که مجلس باید برای عمل کردن دماغش بودجه بدهد، این فرد همانا اسحاق جهانگیری است. بنده خدا دماغش واقعا باا ختلاف قابل توجهی از دماغ احمدینژاد هم ضایعتر است. امیدوارم لااقل دختر و پسرش به او نرفته باشند. ببخشید، نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. :)
نظرات ديگران
:
Don't forget the ablution
: Hossein I was thinking your toughness has not influenced your
logical mind, but now i t is clear to me that you do not want accept
that you did a mistake in this comment about Mr Jahangiri, and i think
you never want to say SORRY Pardon for that mistake I was totally
drunk.
------------
• Hoder: I never get drunk on my own and when it happens I'm somewhere
much nicer than being at my table behind my boring laptop. What are you
thinking man? And I don't think there is anything wrong about what I
wrote about Jahangiri's big nose.
: آفرین بر تو! خیلی خوشم میآید که دنیا را سیاهوسفید نمیبینی.
حتی علاقهی وافرت به خایههای طرف باعث نمیشود که عیبهای دماغش را
نبینی.
:
این نگاه فراساختاریت به مسائله؟ :)
: خیلی بده آدم کسی رو بخاطر ظاهرش مسخره کنه. حتی احمدی نژادو.
------------
• هودر: تو که به هرحال با هر کاری که من بکنم مخالفی. چه فرقی برات داره؟
در ضمن، چطور کاریکاتورها وقتی همین عیب و ایرادهای ظاهری آدمها رو میکشن
اشکالی نداره، ولی وقتی آدم راجع بهش بنویسه عیب داره؟
: Dear Hossein, this comment is really offensive I can not
believe that you have written this comment here There is no
justification for that -----------
• Hoder: Baba, take it easy. Offensive to whom? And why? Would you find
it offensive if it was depicted in a cartoon as well? What's the
difference?
|