داستانک: رحمت خدا

1 view
Skip to first unread message

Dastanak.com

unread,
Jun 15, 2011, 8:14:15 AM6/15/11
to dastanakha
story.gif
پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در....ادامه در سایت داستانک


1270479839_diagram_v2-23.png
مينی داستانک:
روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و مهرش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق لیلی هستم
تورا ندیدم تو که عاشق خدای چگونه دیدی که من بین تو و خدایت فاصله انداختم 


advertisement.gif تبليغات:

لوکوپوک پر پرواز تجارت شما
www.Dastanak.com
سایتی برای همه ...
اینجا کلیک کنید و روزی یک داستانک در ایمیل تان دریافت کنید




advertisement.gif
story.gif
1270479839_diagram_v2-23.png
Reply all
Reply to author
Forward
0 new messages