داستانک: قدر همین شاه را باید دانست

0 views
Skip to first unread message

Dastanak.com

unread,
Apr 7, 2011, 5:58:58 AM4/7/11
to dastanakha
story.gif
پادشاهی از وزیر خود خشمگین شد به همین دلیل او را به زندان انداخت.مدتی بعد وضع اقتصاد کشور رو به وخامت گذاشت. بنابراین مردم از پادشاه خود ناراضی شدند و پادشاه هرکاری برای جلب رضایت آنها نمود،موفق نمی شد.لذا دستور داد وزیر را از زندان بیاورند.هنگامی که وزیر در محضر او حاضر شد گفت:مدتی است که مردم از من روی گردان شده اند،اگر توانستی رضایت آنها را جلب کنی من نیز از گناه تو می گذرم.وزیر گفت:....ادامه در سایت داستانک


1270479839_diagram_v2-23.png
مينی داستانک:
یك روز یك فقیری نالان و غمگین از خرابه ای رد می شد و كیسه ای كه كمی گندم در آن بود بر دوش خود می كشید تا به كودكانش برساند و نانی از آن درست كنند تا شب را سیر بخوابند . در راه با خود زمزمه كنان می گفت : " خدایا این گره را از زندگی من بازكن " همچنان كه این دعا را زیر لب می گذارند ناگهان گره كیسه اش باز شد و تمام گندم هایش بر روی زمین و درون سنگ و سوراخ های خرابه ریخت. عصبانی شد و به خدا گفت :" خدایا من گفتم گره  زندگی ام  را باز كن نه گره كیسه ام را " و با عصبانیت تمام مشغول به جمع كردن گندم از لای سنگ ها شد كه ناگهان چشمش به كیسه ای پر از طلا افتاد. همانجا بر زمین افتاد و به درگاه خدا سجده كرد و از خدا به خاطر قضاوت عجولانه اش معذرت خواست.  


advertisement.gif تبليغات:
ایده دهید و یک گوشی HTC Smart جایزه بگیرید

www.Dastanak.com
سایتی برای همه ...
اینجا کلیک کنید و روزی یک داستانک در ایمیل تان دریافت کنید



story.gif
advertisement.gif
1270479839_diagram_v2-23.png
Reply all
Reply to author
Forward
0 new messages