داستانک: زنجیر عشق

0 views
Skip to first unread message

Dastanak.com

unread,
Jun 10, 2011, 8:33:18 AM6/10/11
to dastanakha
story.gif
یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود .اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.
اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم....ادامه در سایت داستانک


1270479839_diagram_v2-23.png
مينی داستانک:
در کوچه ، پشت قوطی سیگار شاعری
استاد و بالبداهه نوشت این حماسه را :
« انسان خداست . حرف من این است .
گر کفر یا حقیقت محض است این سخن ،
انسان خداست . آری این است حرف من ! »
از بوق یک دوچرخه سوار الاغ پست ،
شاعر زجای جست و ... مدادش ، نوک اش شکست !  


advertisement.gif تبليغات:
..............
www.Dastanak.com
سایتی برای همه ...
اینجا کلیک کنید و روزی یک داستانک در ایمیل تان دریافت کنید




1270479839_diagram_v2-23.png
story.gif
advertisement.gif
Reply all
Reply to author
Forward
0 new messages