You do not have permission to delete messages in this group
Copy link
Report message
Show original message
Either email addresses are anonymous for this group or you need the view member email addresses permission to view the original message
to ketab-...@googlegroups.com, manotoe
آقای حکمتی کمی در صندلی جا به جا شد و گفت : " خدمتتون عرض کنم ... همون
طور که گفتم ، خانم بنده ناراحتی قلبی دارن . واسه همین ، دکتر به ایشون
توصیه کرده
در یه محیط آروم و دور از هیاهو و حتی الامکان خوش آب و هوا زندگی کنن . "
آقای ساعدی ، صاحب بنگاه ، گفت : " پس بچه هاتون چی ؟ مشکل مدرسه و رفت و
آمد و ... ندارن ؟
آقای حکتی لبخندی زد و گفت : "من دوتا دختر بیشتر ندارم که هر دو بزرگن و
هر دوتاشون هم دارن برای کنکور درس می خونن . واسه همین ، اونا هم از
خداشونه که یه
جای آروم و خلوت گیر بیارن . "
آقای ساعدی در حالی که با رضایت خاطر سرش را بالا و پایین می برد ، با
خرسندی گفت :" خوبه ، خوبه ، ... حالا شما نفرمودین قیمت مورد نظرتون در
چه حدودیه ؟ "
حکمتی سری تکان داد و گفت : " عرض کردم که ، قیمتش چندان مهم نیست ؛ فقط
جای خوب و متناسب با شرایط ما باشه کافیه. "
بنگاه دار برای لحظه ای وانمود کرد که دارد فکر می کند . سپس نفس عمیقی
کشید و متفکرانه گفت : " اتفاقا یه جای خیلی خوب براتون سراغ دارم . جای
نسبتا دور افتاده
ایه ... یه روستایی در حومه شهر ... انشاالله یکی دوسال دیگر جزو شهر
میشه و قیمتش سر به فلک میذاره ، چون جای خیلی دنج و با صفاییه ... راستش
این ملک چندان
در محدوده کاری من نبود ؛ فکر هم نمی کردم مشتری براش پیدا بشه ، اما
صاحباش اصرار داشتن حتما بفروشمش . "
آقای حکمتی با تعجب گفت : " صاحباش ؟ مگه چند تا صاحب داره ؟ "
آقای ساعدی گفت :" والا این خونه مال یه پیرزن تنها بود که یکی دوسال پیش
فوت کرد ، کارهای انحصار وراثتش یه مقدار طول کشید حالا هم که سهم هر کی
معلوم شده
، بچه هاش که در خارج زندگی می کنن تصمیم گرفتن این خونه رو بفروشن . "
«چقدر دنياي ما تنگ است.
چقدر از همه چيز و همه كس سر خورده ايم.»
FROM THE CITY OF KARAJ.
SUCCESSFUL.DEAR FRIEND