از آنجا كه به نظر حقير ابعاد اين اشتباه و زيانهاى آن
ملى است و نه محلى، باز هم به خاطر منافع كلان ايران و خراسان، عريضه اى از تأسف و
در تذكر مى نويسم، به اين اميد كه چنانچه نكات آن مستحق تأمل يافته شود، به طريقى
وجيه و متين در اصلاح كار كوشش گردد كه مبادا اين نكات از نگاه مجلسيان محترم دور
مانده باشد. مبادا كه در گير و دار نواقص و دغدغه هايى كه هست، نادانسته و ناخواسته
ميراثى بزرگ را قطعه قطعه كنيم، بر زخمهاى پيشين بر پيكر خراسان بيفزاييم و ملامت
تاريخ را بخريم.
اميدوارم عرايضم هرگز شخصى و مقطعى تلقى نشود و با عنايت به مراد خير
متلكم و مفاهيم و نه مصاديق، تعبير و تقدير گردد. البته موضوع و منطوق اين مقاله
منحصر به تقسيم خراسان نيست و متضمن نگاهى كلى به همه مقولاتى از اين دست نيز
هست.
معتقدم اگر به مردم شريف استانهاى پيشنهادى جديد توضيح داده شود
كه چرا نبايد از دامان مادر فرهنگى و تاريخى خود بگريزند و اين پيوند مبارك را
ببرند، قانع خواهند شد كه به نفع آنهاست كه راه ديگرى را براى رفع كاستى ها و اصلاح
اداره امورشان بجويند. نصيحت حافظ يادمان نرود كه «بسى
سود نكرد آنكه يوسف به زر ناسره بفروخته بود.»
۱) جسارتاً عرض مى كنم كه ما حق ـ به معناى
فرهنگى و نه حقوقى كلمه ـ اين كارها را به اين نحو نداريم، چرا كه فرهنگ و تاريخ يك
كشور كهن به مراتب بزرگتر از حكومت آن است. هويتهاى فرهنگى ـ سياسى ريشه دار و
مستقرى وجود دارند كه در قالب هويتهاى جغرافيايى تداعى مى شوند و در ماندگارى و
تماميت خود از ماندگارى و وحدت آن جغرافيا مدد مى گيرند و بالعكس، ماندگارى تاريخى
آن هويتهاى جمعى، ستون برپايى خيمه آن جغرافيا و حفظ حريم آن در توفان حوادثند. بخش
مهمى از آنچه كه ايران تاريخى و فرهنگى را مى سازد، در دل اين هويتها آشيانه دارد.
اين نامها و هويتها و آن حافظه تاريخى جمعى و جهانى كه در اطراف آن شكل گرفته و
تثبيت شده است، در حكم اسناد هويت تاريخى و شناسنامه ملى ما هستند و تغيير و تقطيع
و مغشوش و مخدوش كردن آنها يك ظلم فرهنگى بزرگ است. ما حق نداريم به ملاحظه كاستى
هاى مديريتى مان آنها را برهم بزنيم، از آنها هزينه كنيم و حافظه تاريخى شناخته شده
ملى و بين المللى گرانقدرى را در معرض نسيان و تضعيف قرار دهيم.
يادمان نرود كه وجود اجماع جهانى در باب يك حافظه تاريخى صرفاً يك
زينت مجلس آرا براى ياد شيرين گذشته هاى پرافتخار نيست، بلكه مبناى بسيارى منافع و
مصونيت هاى استراتژيك ملى در حال و آينده است. ارزش روز و زنده و كارآمد اين
سرمايه، بسيار بيش از ارزش موزه اى و نوستالژيك آن است. انگيزه و تلاش بسيارى از
كشورها در جست و جوى جاى پاى داشته يا نداشته در تاريخ و يا در هوس ساختن آن بر اين
مبناست. حتى خرده ريزهاى تاريخ را درهم مى تنند و جلا مى دهند تا براى منافع ملى
شان سپرى بسازند و ما:
بى دلى در همه احوال خدا با
او بود
او نمى ديدش و از دور خدا را مى كرد
نمادهاى خاطره و ذهن تاريخى يك ملت را نبايد دستكارى كرد. حتى اگر
هم ضرورتى پيش آيد، مى بايد توسط يك اجماع پخته ملى و فرهنگى احراز و تصديق و سپس
عنوان شود و نه به حكم و در ذيل مقتضيات متغير و اعتبارى مديريتى و امثال آن كه
معمولاً مبتلا به وزارت كشور يا مجلس محترم است. لذا قبل از چنين تصميمهايى، لازم
است همايشى از فرهيختگان و مورخان و رجال و كارشناسان درجه اول فرهنگى و سياسى كشور
تشكيل و شأن نزول تحول موردنظر براى آنها بازگو شود. نتيجه بررسى ها و توصيه هاى
جامع آنان است كه مى بايد ملاك هر تصميم و اقدام بعدى قرار گيرد. متأسفانه هيچگاه
در كشور ما چنين نبوده است.
۲) بعضى تقسيمات كشورى اعتبارى هستند و صرفاً
معناى ادارى و مديريتى دارند و ملاك تعيين آنها عمدتاً به امورى چون تقسيم بودجه و
يا رقابتهايى از اين قبيل باز مى گردد، ولى بعضى تقسيمات و اسامى جغرافيايى قرنها و
قرنها در دل خاك تاريخ سابقه و ريشه و لنگر دارند و با تغذيه مدام از اين ريشه و
استقرار بر وزن اين لنگر، روح و پيام تاريخ و سنت و فرهنگ ملى ما را در گردنه هاى
لغزنده روزگار، نه تنها به سلامت بر دوش قويم خود حمل مى كنند «كه در اين خيل حصارى
به سوارى گيرند.»
نگاهى بيندازيم به قديمى ترين آثار جغرافيدانان بزرگ عالم اسلام،
به المسالك و الممالك ابن خرداذبه
(نيمه اول قرن سوم هجرى)، كتاب البلدان
يعقوبى (نيمه دوم قرن سوم)، كتاب البلدان ابن فقيه همدانى (اواخر قرن سوم)۱،
الاعلاق النفيسه ابن رسته (اواخر قرن
سوم)، مسالك الممالك اصطخرى (اواسط
قرن چهارم)، احسن التقاسيم فى معرفه الاقاليم
مقدسى (نيمه دوم قرن چهارم) و مجموعه ارزشمندى كه دخويه حدود ۱۰۰
سال پيش چاپ كرد.
در اين آثار عموماً در ذكر سرحدات خراسان، از سجستان و بلاد هند (منظور شرق افغانستان است) و
بلاد ترك در ماوراء النهر و جرجان
(گرگان) تا قومس (به مركزيت
حوالى دامغان فعلى(۲) ) نام برده شده است.
حتى در بعضى از اين كتب تا مرزهاى چين را هم گستره
خراسان شمرده اند. گسترده اى كه در ادبيات امروز خارجى و فارسى با عنوان خراسان
بزرگ (Grand Khorasan يا The Greater Khorasan) از آن ياد مى شود و حالا ما مى
خواهيم كوچك شده اش را هم كوچكتر كنيم.
در اين قديم ترين منابع ياد شده، عموماً خراسان يك بخش و يك عنوان
مستقل را به خود اختصاص داده است. در آثار كهنى كه در باب تاريخ ادب و فرهنگ عالم
اسلام و تقسيم بندى هاى اقليمى براى فهم و مطالعه فرهنگها نگاشته شده هم همينطور
است. در واقع همان كه در زمان ساسانيان و قبل از آنها اشكانيان بوده، در اين آثار ملاك و مبناى منطقه بندى
قرار گرفته است.
مثلاً نگاه كنيد به يتيمه الدهر ابومنصور
ثعالبى (قرن چهارم و پنجم هجرى) كه يك جنگ شعر عربى است و در معرفى
حوزه هاى شعر عربى، جغرافياى عالم اسلام را به چند بخش فرهنگى تقسيم كرده است،
مثلاً قسمت جزيره و يا قسمت شام يا مصر. در آنها يك قسمت جدا به خراسان اختصاص
يافته است. بعد از او ابوالحسن باخرزى
در دميه القصر كه ذيل همان كار
ثعالبى است، همان تقسيم بندى را براى شرح شاعران قرن پنجم رعايت
كرده و باز عماد كاتب اصفهانى در
خريده القصر ده جلدى خود كه
ذيل دميه القصر باخرزى است همان تقسيم
بندى را تعقيب مى كند.
اينكه همه اينها در دسته بندى حوزه هاى فرهنگى و ادبى يك تقسيم
بندى را رعايت مى كنند، نه صرفاً تقليد از يكديگر است، بلكه ناشى از واقعيت فرهنگى
كهنى است كه ريشه اش به دل قرون و اعصار باز مى گردد. واقعيتى طبيعى و فرهنگى و
انسانى، نه اعتبارى و ادارى و قانونى و حقوقى ، ملاكى كه پا به پاى تاريخ قوام و
نظام يافته و مستقر شده است. وقتى پاى تاريخى چنين قديم در ميان مى آيد،تعيين ملاك
اين تقسيم بندى ها از عهده مصوبات قراردادى و اعتبارى نهادهاى صرفاً حكومتى بيرون
مى رود و به دامنه وسيع مطالعات تاريخى و فرهنگى و حافظه ملى و تاريخى تعلق مى
گيرد.
۳) خراسان بزرگ، گاهواره تمدن و خانه تاريخى
يك فرهنگ عظيم است كه با نام خراسان، حافظه ملى و فراملى ما، از يكسو صداى صدر
مشايخ خراسان، بايزيد را در بسطام، ايستاده بر دروازه فرهنگى خراسان، به يادمان مى
آورد و از سوى ديگر آواز چنگ رودكى را
كه بوى جوى موليان بخارا او را به وجد
مى آورده است به گوشمان مى رساند. اين نام، در وحدت معنوى خود، ابن سينا و ابوريحان
بيرونى و ابوالوفا
بوزجانى و خوارزمى و
فارابى و
رودكى و فردوسى و
سنايى و
عطار و مولوى و
جامى و جام و خيام و ناصرخسرو و بوفضل
بيهقى و بايزيد
بسطامى و ابوالحسن
خرقانى و شبلى و
حلاج و ابوسعيد ابوالخير و شيخ
طوسى و خواجه نصيرالدين
طوسى و شرف الدين
طوسى و جوينى و امام
محمد غزالى و احمد غزالى و اسفزارى و امام بخارى و خواجه عبدالله
انصارى و صدها نام بزرگ ديگر را در يك فضا و يك اقليم فرهنگى به هم
پيوند مى دهد و جاده اى از خاطره هاى تاريخ مى كشد از ميانه باغهاى ادب و عرفان و
دين و حكمت و فلسفه و رياضيات و نجوم و طب و كيميا و طبيعيات، از دروازه بسطام به
مزينان و بيهق و سبزوار تا نيشابور و طبس و قهستان (از حدود كاشمر تا بيرجند كنونى)
تا استوا يا خاوران (منطقه بجنورد و قوچان، عبارت قوچان گوهر خاوران در متون ما
آمده)، تا نسا، تا طوس و تا هرات و پوشنگ و باد غيس، تا سرخس و ابيورد (باورد) و
مروالرود و مرو شاهجان و طالقان و زم و آمل شط، تا قباديان (زادگاه ناصرخسرو) و
اندرآبه و باميان و بدخشان و كابل و ترمذ، تا بلخ و فارياب و جوزجان و طخارستان و
ختل و وخش (زادگاه پدر مولانا)، تا سمرقند و بخارا و كش و چاچ (شاش، تاشكند فعلى) و
سغد و نسف (نخشب) و فرغانه و بناكت و اسروشنه (اسفنجنه، زادگاه شبلى) و تا خوارزم.
راهى كه سفر در آن سياحت صحنه آفرينش قرن ها تمدن است. سرزمينى كه جامعيت مدنى اش،
نيمى از مولانا جلال الدين ما را از آب و گل، نيمى را از جان و دل، نيمى زلب دريا و
نيمى از دردانه ساخته است.۴
غرض اين مقاله معرفى وزن خراسان و معناى تاريخى اين نام در غناى فرهنگ
ايران و اسلام نيست كه اين كار بزرگى است كه هم از حد بنده و هم از طاقت اين مجال
خارج است. ۵
اما از باب نمونه، كافى است نگاه كوتاهى بيندازيم به تاريخ يكى از
كلان شهرهاى خراسان بزرگ، نيشابور. كتاب ابوعبدالله حاكم در تاريخ نيشابور كه در
سال ۳۹۰ هجرى نوشته شده ۶ از دو هزار و ششصد و هشتاد تن از بزرگان برخاسته از
نيشابور تا زمان خود او نام برده است و آنان را در هشت طبقه يا گروه دسته بندى كرده
است.
فهرست اين دانشمندان با جمع صحابه آغاز مى شود و به دانشمندانى كه
معاصر و مؤلف (۳۲۱ـ۴۰۵ هجرى) بوده اند ختم مى شود. در اين كتاب ۲۸ تن از «صحابه»
معرفى شده اند و ۷۱ تن از اشراف «تابعين» و ۸۳ تن از «اتباع تابعين» و ۶۱۴ تن از
«اتباع اتباع» و ۵۱۲ تن از «طبقه پنجم» علماى نيشابور و كسانى كه بدان شهر درآمده
اند و به نشر علم پرداخته اند و ۳۱۳ تن از«طبقه ششم» از دانشمندان ساكن نيشابور و
۹۵۰ تن از مشايخ حديث مؤلف كتاب كه ابوعبدالله حاكم از آنان سماع حديث داشته است.
همچنين ۹۹ تن از كسانى را كه پس از سال ۳۸۸ سال فراغت از تأليف كتاب، وفات يافته
اند و از مشايخ حديث او به شمار مى رفته اند بعداً بر آن افزوده است۷ و تازه خطه
نيشابور خود در تقسيم بندى به جاى مانده از دوران اشكانيان، يكى از ربع هاى خراسان
بوده است و به نوبه خود نيز چهار ربع داشته است.
۴) بخت ديگر خراسان نعمت چند بعدى تداعى اين
نام با حضرت رضا (ع) است كه باعث مى شود نه تنها همه خراسانيان ما با افتخار زير
بار مركزيت معنوى مشهد او بروند كه حتى مردمان اقاليم خراسان بزرگ در خارج از
مرزهاى ايران كنونى نيز اين پيوستگى معنوى و تاريخى و فرهنگى را به طور مضاعف ارج
بگذارند. مهاجرت حضرت رضا (ع) به خراسان و داستان سلسله الذهب در نيشابور و اقامت
در مرو و مدفون شدن در مشهد، و اين همه عشق و اخلاص و اميد كه بر آستان او نثار شده
است، مجموعه اى عظيم و ارجمند در ذهن تاريخى ما و جهان تشيع و منطقه بوجود آورده
است كه به طور طبيعى نام خراسان را ضميمه نام ايشان، و تركيب «شاه خراسان» و «سلطان
خراسان» را وارد ادبيات مردم ما كرده است، قبله صد آرزو و تمنا و حج فقرا. مى گوييم
«شاه خراسان»، نه «شاه خراسان مركزى» ! دو نام امام رضا (ع) و خراسان در ذهن ما
انعكاس شرطى ايجاد و بلافاصله يكديگر را تداعى مى كنند و به اين لحاظ، در فرهنگ
تعلقات عاطفى ـ معنوى ما، «خراسان» يعنى «رضوى». خراسان غير رضوى نداريم. همه
خراسان ما رضوى است، از باب «حشو مليح» كه از محاسن كلام است. حتى بسيارى بخش هاى
خراسان بيرون از ايران امروز هم رضوى است. من دلبستگى مردم بلاد مختلف اين خطه بزرگ
را، در كوچه هاى بخارا و غير بخارا، به خراسان و امام رضايش ديده ام. نه فقط در
شيعيان كه در بسيارى از سنيان هم. اين ميراث براى ما نه تنها منشأ بركت معنوى و
اخلاقى است كه منشأ امنيت و ثبات و نفوذ منطقه اى هم هست. مى دانيم كه در خراسان هم
ترك زبانان داريم . هم سنى مذهبان ولى هيچگاه اين عوامل معرف چندگانگى و مرزبندى در
اين خطه نبوده اند. هم استحكام تاريخى فرهنگ خراسان به عنوان يك واحد و هم وحدت
معنوى ناشى از انضمام آن به حضرت رضا (ع) عوامل مهم اين حس يكپارچگى بوده و هستند.
كه بهانه هاى مرزبندى هاى ديگر را در خود حل كرده اند. با چه حكمتى بخشى از خراسان
را غيررضوى تعريف كنيم و شمالى و جنوبى اش بناميم؟ انضمام طبيعى و جا افتاده نام
امام رضا (ع) به همه خراسان ـ و نه بخشى از آن ـ سرمايه اى بزرگ، با اهميتى ملى و
استراتژيك است كه قيمتش از حد ذكر بيرون است و حفظ آن اين شوخى ها را نمى
پذيرد.
اينكه مثلاً در مناسبت هايى، مانند ۲۸ صفر، خراسانيان، و از جمله
بيرجند و بجنورد، با حس لطيف خراسانى بودن، به مشهد امام رضا (ع) هجوم مى برند و آن
اجتماع طبيعى شورانگيز را برپا مى كنند، معناى عميقى دارد كه از انباشت عواطف
تاريخى گرانى حكايت مى كند. معناى استراتژيك اين سرمايه را نمى فهميم؟ به جاى تقسيم
استان مى بايد به فكر سازمان دادن مناسبت هاى مناسب ديگرى باشيم كه هر سال مردم و
به خصوص جوانان خراسانى را در يكى از شهرهاى اين خطه تاريخى جمع كند براى تقويت
آشنايى به غناى متنوع فرهنگى و در عين حال حس وحدت
تاريخى و تمدنى حول ميراث مشتركشان. اين قبيل اقدامات حاشيه اى و
لوكس نيست كه بسيار لازم و محورى است.
۵) خراسان قبله فرهنگى همه فارسى زبانان دنيا
به ويژه كشورهاى همجوار ماست. حوادث سياسى دو دهه اخير در منطقه، به خصوص فروپاشى
اتحاد جماهير شوروى، فرصت تاريخى استثنايى و بزرگى را براى احياى حوزه وسيع زبان
فارسى در منطقه فراهم آورد. هرچند متأسفانه ما تا كنون ازاين فرصت استفاده درست
نكرده و قدر آن را نشناخته ايم، اما ميراث بزرگ معنوى و علمى و انسانى اين زبان
همچنان و بحق به نام ماست و نقش خراسان در قوام و قيام اين زبان و ميراث او ويژه و
ممتاز است، ميراث نام آورانى چون فردوسى و سنايى
و عطار و
مولوى و بيهقى و بلعمى و ديگران بسيار.
شعر خراسانى، سبك خراسانى، زبان مشرق ايران، لهجه خراسانى و
مجموعه عظيمى كه در تاريخ ادبيات، در تذكره ها و بحث هاى زبانشناسى تاريخى و ده ها
موضوع ديگر در مجموعه ميراث مكتوب فرهنگى ما آمده است همه با نام تاريخى خراسان
پيوند دارد. جنوبى و شمالى و رضوى هم ندارد كه همه آن رضوى است. وحدت خراسان
پشتوانه محكم حفظ و تأثير اين ميراث هم هست.
خراسان خاستگاه و پايگاه مقاومت فرهنگى در مقابل اين اشتباه بزرگ
اعراب بود كه مى خواستند ـ و متأسفانه هنوز هم مى خواهند ـ ميان اسلام آسمانى و
عروبت، اين همانى ايجاد كنند. احيا و تقويت گسترش زبان فارسى كه وجه بارز و مؤثر
اين مقاومت بوده است از خراسان آغاز شد و در ميراث مكتوبى كه به زبان فارسى در اين
سرزمين پربركت آفريده شد قوام گرفت. ميراثى كه نشان داد كه هويت اسلامى قومى و
نژادى نيست. نشان داد كه اسلام صوت نيست كه يك صداست كه از آن كسى است كه او را
بهتر بشنود، بفهمد و بشناسد و پژواك دهد. «گرامى تر است آنكه پارساتر است». «آيا
آنان كه مى دانند با آنان كه نمى دانند برابرند؟»۸
ميراث خراسان در فهم زيبايى ها و زير و بم ها و بازخوانى آن صدا كم
نظير است.
در قرن چهارم هجرى، اين خراسان بزرگ بود۹ كه اول بار با تكيه بر
اشتياق و اهتمام ايرانيان در نگاهدارى و گسترش زبان فارسى و پرهيز از همه گير شدن
متعصبانه زبان عربى از راه سلطه، عالمان دين را متقاعد كرد كه آنها هم براى به دست
آوردن و حفظ مخاطبان و معتقدان در سطح وسيع مردم فارسى زبان، مى بايد آثار خود را
به فارسى نيز بنويسند كه خدمت بزرگى بود هم به اسلام كرد و هم به زبان فارسى. اين
كار در آغاز، به ويژه در حوزه تفسير قرآن كريم چندان ساده نبود زيرا اعراب تلاش مى
كردند به تعصب عربى خود كه در تناقض با روح اسلام بود رنگ دينى بدهند.
براساس آنچه در مقدمه ترجمه فارسى تفسير طبرى آمده است مى توانيم
ابعاد اين دشوارى را بفهميم. وقتى منصوربن نوح
سامانى در نيمه دوم قرن چهارم هجرى خواست اين تفسير به فارسى ترجمه
شود، تعصبى به نام دين بر افكار عمومى حاكم بود كه خواندن و نوشتن قرآن به فارسى را
بدعت مى دانست و منع مى كرد. به ناچار، امير زيرك سامانى براى هموار كردن راه،
حكمتى به كار برد و عالمان دين را از بخارا و بلخ و باب الهند و سمرقند و سپيجاب و
فرغانه و ديگر شهرهاى اين ناحيه۱۰ به همايشى فراخواند و از ايشان خواست كه در جواز
ترجمه قرآن و تفسير آن به فارسى فتوى بدهند و آنها هم راه اجابت خواست منصور را با
توسل به آيه اى از قرآن كه مى گويد «هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر به زبان
مردم خويش»۱۱ به طور مشروط باز كردند و فتوى دادند كه براى كسى كه زبان
عربى نمى داند خواندن و نوشتن قرآن به فارسى جايز است.
منصور از آنان خواست كه اين فتوى را بنويسند و امضا كنند تا سندى براى
ممانعت ها و هياهوى احتمالى آينده در دست داشته باشد.۱۲
اين باب فارسى نويسى در متون قرآنى كه در خراسان گشوده شد به هرحال به
حوزه هاى ديگر علوم دينى هم در ميان سنيان و سپس در ميان شيعيان تسرى يافت و راه
تأليف كتاب هاى فارسى در ديگر علوم دينى نيز هموار و حتى باب شد. چنان كه بعدها
امام محمد غزالى خلاصه خوب و شيوايى از اثر بزرگ خود، احياى علوم الدين، به زبان
فارسى پديد آورد و آن را كيمياى سعادت نام نهاد، و يا ترجمه ارزنده اى كه از نهايه
شيخ طوسى به فارسى درآمد، و يا تفسير فارسى ابوالفتوح رازى در قرن ششم و يا النقض
عبدالجليل قزوينى رازى و يا معتقدالاماميه از مؤلفى ناشناخته ۱۳ و حتى كتاب هاى
دعايى همچون نزهه الزاهد و نهزه العابد كه نثر فارسى پاكيزه و شيوايى دارد.۱۴ و يا
كسانى مثل حسين بن على بن ابراهيم (معروف به جمل) كه براى سنيان
حنفى شمال خراسان حتى متون فقهى در عبادات و معاملات را به فارسى
نوشت.۱۵
۶) دست حوادث و
تحولات سياسى روزگار و اراده استعمار و بى كفايتى هاى بعضى حاكمان ايران، بخش هايى
از اين بزرگترين منطقه فرهنگى ايران تاريخى و عالم اسلام را، در بيرون از مرزهاى
سياسى ايران كنونى قرار داده است، اما با اين همه واحد بزرگ كنونى برجاى مانده از
آن در ايران امروزى همچنان حامل و حامى و راوى و ميراث دار و تداعى كننده آن سرمايه
درخشان است كه پويا و گويا، نه تنها ما را به اعماق ريشه ها و تاريخ پربار تمدن مان
متصل مى كند كه يك اجماع بين المللى را در حوزه فرهنگ و تمدن به ما باز مى گرداند.
وجود اين اجماع سرمايه اى است كه جز به لطف تاريخ پديد نمى آيد و وسواس در حفاظت از
آن يك وظيفه قطعى ملى است. در سايه تاريخى اين ميراث، خراسان همچنان قبله فرهنگى و
قطب نفوذ معنوى ايران در ميان مردم افغانستان و تاجيكستان و كل آسياى ميانه و حتى
دره سند و شبه قاره است. تا خراسان خراسان باشد و وزن و وحدت خود را حفظ كند همه
آنها همچنان به او تكيه خواهند كرد و فضاى سينه تاريخ ما هنوز پر از صداى او خواهد
بود.
قباله و بنچاقى در دست داريم كه كهنگى و اصالت و شهادت هاى تاريخ
در پاى آن مايه هزار حق و ادعاى بحق است. چرا به جاى ترميم و رفو كردن خلل هايى كه
زمانه به آن وارد كرده است، در منازعات بر سر تقسيم مايملك جمعى مان آن قباله را
قطعه قطعه كنيم. قيچى لجاجت بر شجره نامه و قباله هاى پدرى نهادن به هيچ فرزندى
سودى نمى رساند. همه ضرر خواهند كرد. بدانيم كه بى توجهى ما به اين سند و نام و
عنوان تاريخى موروثى براى ديگران طمع برانگيز است. «يك نكته از اين معنى گفتيم و
همين باشد.»
يك هويت تاريخى و فرهنگى برآمده از دل قرن ها و قرن ها را قربانى
ناكامى هاى مديريتى كردن، چه منطقى دارد؟ اين چه روندى كه سال هاست گريبان تصميم
سازى هاى ما را در اين كشور كهن گرفته است كه وقتى به مشكلات اجرايى برمى خوريم
بلافاصله به فكر تغييرهاى سخت افزارى، تقسيم، ادغام يا تغيير نام مى افتيم و خيال
مى كنيم كه گره كار با اين كارها گشوده مى شود. وقت و پول و انرژى ملى را صرف مى
كنيم و بعد مى فهميم كه نه تنها ابرويش درست نشد كه چشمش هم كور شد. چرا به گناه
آهنگرى در بلخ، مسگرى را در شوشتر گردن مى زنيم. چرا به كيفر گناه ما در سامان
ندادن يك نظام مديريت مدرن علمى و كارآمد و شايسته ساز و شايسته سالار، وحدت تاريخى
خراسان آسيب ببيند؟ و نه تنها اغتشاش فرهنگى در ذهن تاريخى فرزندان آينده اين مملكت
پديد آيد كه از وزن پايگاه نفوذ طبيعى و تاريخى ايران در منطقه، به عنوان سرزمين
مادرى نيز كاسته شود. آيا جز اين است كه قدرنمادهاى بارز تاريخى و فرهنگى كشور را
نمى شناسيم؟ «وگرنه بر درخت تر كسى تبر نمى زند»۱۶
از اين نگرانم كه
تقسيم خراسان از قدرت طبيعى اين واحد بزرگ بكاهد و در طول زمان و در شرايط ديگر
منشأ آثار سياسى اى بشود كه بالقوه منافع و موقعيت تاريخى و ملى ما را در منطقه
مخدوش كند. دور نيست كه اين مرزهاى ادارى و بودجه اى و مديريتى كه مى خواهيم ايجاد
كنيم بعداً موضوعيت اجتماعى و سياسى هم پيدا كنند و در طول زمان مرزهاى فرهنگى و
زبانى و مذهبى بيافرينند و مشكلاتى پديد آورند كه از هم اكنون هم شكل و شمايل و
آثار آن را مى توان حدس زد. سخن در پرده مى گويم كه شايد درست نباشد كه مصاديق ممكن
اين خدشه ها را در اين مقاله تا به آخر بازكنم. نه فقط در آينه تاريخ كه در خشت خام
هم تجربه هاى تاريخ معاصر منطقه ما و خاورميانه آثار شوم هر نوع خط كشى و پاره پاره
كردن ها ـ كه چه بسا در آغاز با عناوين قومى يا اجتماعى ظاهراً موجه هم مطرح
شده اند ـ نمايان است.
اين تقسيم ها بالقوه مى تواند در طول زمان عملاً به ايجاد بستر يك
انحراف تاريخى و فرهنگى كمك كند و ما هم بعداً در موضع تصميم گيرى نخواهيم بود كه
نتايج آن را كنترل كنيم. اين راه را باز نكنيم و قبح فرهنگى و تاريخى آن را نريزيم.
نفرمايند كه مناطقى در كشور بوده اند كه حتى با جمعيت كمتر از پانصد هزار نفر استان
شده اند.
اولاً در بسيارى از آن موارد هم، مثل آذربايجان، كار اشتباهى صورت
گرفته است. در حالى كه منطقه اى در ماوراى مرزهاى كنونى ايران از يكصد سال پيش اين
نام را براى خود برگزيده بود، خطه اى از ايران را كه بيش از دوهزار سال اين نام را
بر خود داشته، نخست به دو قسمت (شرقى و غربى) و اخيراً به سه پاره ( با تشكيل استان
اردبيل) تقسيم كرديم. كجاى كاريم؟ روى چه عقلى؟ جايى بايد جلو اشتباهات را گرفت و
چه جايى حساس تر از خراسان كه نگين فرهنگ و تمدن ايران و اسلام است.
جدا كردن طبس كه در همه
متون قديم در شمار بلاد ربع نيشابور
از ارباع خراسان است هم كار خامى بود. نفرمايند كه استانهاى جديد تنها بخش كوچكى از
خراسان است. اصل اين روند، اين نگاه، دامن زدن به اين وسوسه ها و شكستن اين تخم لق
در دهانها غلط و مضر است. چرا دقت نمى كنيم در ضرورتهايى كه مثلاً اروپا را وامى
دارد كه براى پايه ريزى آينده اى پرقدرت تر، مرزهاى درون خود را كمرنگ كند و ما
بالعكس. نمى پرسيم و تأمل نمى كنيم كه چرا آنها مسير دشوار اتحاد را چگونه قدم به
قدم، با حوصله و استفاده از روشهاى جديد مديريت طى مى كنند و ما مى خواهيم بى
مرزى۲۰۰۰ ساله را برهم بزنيم.
تحولات كلانى نظير ايجاد پول واحد اروپا، قوانين واحد در عرصه هاى
مختلف و نهايتاً قانون اساسى واحد گامهاى آسانى نبوده اند ولى با اعتقاد و حوصله
عملى شده و مى شوند و ثانياً خراسان از افتخار و سرورى فرهنگى كم نظيرى بهره مند
است كه هرچه براى نگاهدارى آن بپردازد بازهم سود برده است:
گفتم خراج مصر طلب مى كند لبت
گفتا در اين معامله كمتر زيان
كنند
بگذاريد با قدرى مبالغه، نيمه شوخى و نيمه جدى،
بگويم كه اگر بر اين راه برانيم، دور نيست كه كسانى هم فردا بيايند و بگويند كه
ايران سرزمين بزرگى است و مشكلات اجرايى در اجراى عدالت اجتماعى و ادارى دارد پس
بياييم ايران شمالى و جنوبى و شرقى و غربى درست كنيم.
۷) تاريخ به ما آموخته است كه اصولاً پناه
بردن به اين راه حلها براى مشكلات و كمبودها سرمشق بد و نامباركى است. حرفى خطير
است اما مى گويم كه به قول متكلمين، خطير بودن محتمل عقلاً كافى است راه احتياط
برگزينيم و چنان عمل كنيم كه گويى نتيجه قطعى است، حتى اگر آن را قطعى ندانيم. مى
ترسم اين قبيل انديشه ها و خط كشى ها و ايجاد مرزها بعدها در دست عده اى زمينه
انديشه ايالتى و فدراتيو شدن در كل كشور را فراهم كند كه اگر براى بعضى كشورها مفيد
باشد براى ايران سم است. مبادا درگير ودار بعضى حساسيتهاى موضعى، ناخواسته و
نادانسته زمينه اين وسوسه ها را هموار كنيم. درست است كه حافظ «رند عالم سوز» را از مصلحت بينى معاف كرده اما
بلافاصله به يادمان آورده كه «كار ملك است آنكه تدبير
و تأمل بايدش.» بعضى پريشانى هاى مديريتى را منكر نيستم، اما وقتى
مخاطره يا مصلحت بزرگترى در كار مى آيد تفألى به حافظ بزنيم:
اى دل اندر بند زلفش از پريشانى منال
مرغ زيرك چون به دام افتد
تحمل بايدش
اهل كام و نام را در كوى رندى راه نيست
عاشق مسكين چرا چندين تجمل
بايدش
از ياد نبريم كه اگر مثلاً يك پالايشگاه بزرگ ما در اثر بمباران
دشمن از دست برود، خسارت وارده هرچند بزرگ ـ كه بود ـ اما با پول و هزينه هاى
ميلياردى به هر حال قابل جبران است، ولى اگر مثلاً چنار امامزاده صالح را اشتباهاً
قطع كنيم بايد هزار سال صبر كنيم تا جبران شود. تازه اگر بشود كه نمى شود. چه برسد
به دست زدن به هيأت تاريخى مواريث عظيم و منحصر به فرد فرهنگى. صدمه زدن به ذهن
تاريخ ملى هم همين حكم را دارد و به لحاظ روانشناسى اجتماعى، چه در داخل و چه در
منطقه، مخرب است و لطمه هاى جبران ناپذيرى به پيوستگى خاطره تاريخى نسل هاى
آينده و موقعيت ميراث دارى ما در جهان وارد مى كند. اين مواريث را تاريخ ما
ارزان نخريده كه ما ارزان و گوهرى را به قرصى نان بدهيم.
نفرمايند كه نام خراسان را در تقسيمات جديد با پسوند شمالى و
جنوبى و رضوى حفظ كرده ايم. اين نافى مشكل نيست. در مورد تقسيم آذربايجان هم همين
را گفتند. اما وقتى اين راه باز شود، افق نگاه به منافع ملى تنگ مى شود، هميت ها و
تعصب هاى محلى رشد مى كند و وسوسه هاى نو پديد مى آيد. ديديم كه بعداً اردبيل نواى
ديگرى ساز كرد. در مورد خراسان ابعاد مسأله بسيار بزرگتر و حساس تر است. بعدها ممكن
است آدم هاى بانفوذى از آن خطه ها در دستگاه حكومت پيدا شوند و به انگيزه هاى
مختلف، با تكيه بر همين قبيل محذورها بيايند و يكسر بگويند استان بيرجند يا بجنورد،
۱۷ و قس على هذا در جاهاى ديگر خراسان و غير خراسان.
داستان تأسيس و نامگذارى استان سمنان را به ياد داريم. دو آدم بانفوذ
در مملكت، سپهبد نصيرى سمنانى و خانم عضدى شاهرودى هركدام تلاش مى كرد نام شهر او
بر استان جديدالتأسيس گذاشته شود. در حالى كه خواست هردوطرف به لحاظ تاريخى و منافع
فرهنگى كشور غلط و محوكننده بخشى از حافظه تاريخى مملكت بود. از بيش از
۲۰۰۰ سال پيش، «كومش» (معرب آن قومس و يونانى آن Comisen) نام
شناخته شده منطقه متمدنى بوده است ميان دره خوار (حوالى گرمسار فعلى كه در متون يونانى با عنوان
دروازه مازندران Caspian Gate آمده تا سمنان و دامغان و شاهرود تا فرومد (ميانه راه
شاهرود به سبزوار). اما اكنون اين نام تاريخى كه در همه متون قديم هست، در تقسيمات
كشورى ما محو شده و اگر جوانى از منطقه آن را از جايى بشنود، خود را در نسبت با آن
غريبه حس مى كند. پيوندى با تاريخ بريده شده است. اين بيگانگى ها و بريدن ها،
بيگانگى هاى بسيار ديگر فرهنگى و غير آن را هم به دنبال خواهد داشت.
اميدوارم براى مردم شريف اردبيل و اروميه و سمنان كه نام شهرها يا
استانهاى آنها را به مناسبت آوردم سوءتفاهم نشود و به خود نگيرند و غرض اصلى حقير
را كه تأكيد بر مفهوم و نه مصداق يك اصل در حفظ منافع كلان ملى و تاريخى كشور است
دريابند كه نهايتاً ثروت و آبروى جمعى همه ما است. در مورد بيرجند و بجنورد هم
همينطور. تصور نمى كنم كه مردم فرهنگ دوست اين دو شهر عزيز، از خدشه بر عنوان
تاريخى و پربار خراسان (با امام رضايش) بر سرزمين كهن خود استقبال كنند و اين شأن
اصيل و واقعى را به عنوان ظاهرى و قراردادى و صرفاً ادارى مركز استان بودن
بفروشند.
من در عجبم ز مى فروشان كايشان
به ز
آنچه فروشند چه خواهند خريد
باور بفرمايند بنده حسود مركز استان شدن هيچ شهرى نيستم. حتى اگر
هم دوست دارند اينطور فكر كنند، اقلاً نصيحت حافظ را منكر نشوند
كه:
غمناك نبايد بود از طعن حسود اى دل
باشد كه
چو وابينى خير تو در اين باشد!
باور بفرماييد خيلى وقتها، اينطور مركز استان
شدن، حاصلى جز گرانى و توسعه نامتناسب و برهم خوردن فرهنگ و جغرافياى طبيعى شهر
ندارد، ثروتى كه متأسفانه كمتر مورد اعتناست.
۸) هويت پيوسته و كهنى تحت نام خراسان، انورى
را در هزار سال پيش و ملك الشعراى
بهار را در دوران ما به هم متصل مى كند و دستمايه مشتركى برايشان
فراهم مى آورد. فتوحى شاعر مى خواست از روى دشمنى مردمان بلخ را عليه انورى تحريك
كند، شعرى گفت و به نام انورى در بلخ پخش كرد:
چار
شهر است خراسان را از چار طرف
كه وسطشان به مسافت كم از سيصد نيست
بلخ شهرى
است در آكنده به اوباش و رنود
در همه شهر و نواحيش يكى بخرد نيست
مرو شهرى
است به ترتيب همه چيز در او
جد و هزلش متساوى و هرى (هرات) هم بد نيست
حبذا
شهر نيشابور كه در ملك خداى
گر بهشتى است همان است وگرنه خود
نيست
و بعد انورى كه مورد خشم مردم بلخ واقع شده بود
يكى از شاهكارهاى قصايد خود را در ستايش بلخ سرود و آن را قبه اسلام
ناميد.
اى مسلمانان فغان از دور چرخ چنبرى
وز
نفاق تير و قصد ماه و مير مشترى
آسمان ار طفل بودى بلخ كردى دايگيش
مكه داند
كرد معمور جهان را مادرى
افتخار خاندان مصطفى در بلخ و من
كرده هم سلمانى
اندر خدمتش هم بوذرى
و هزار سال بعد، ملك الشعراى بهار با تكيه به
همان تاريخ و هويت پيوسته و پررنگ و پردامنه خراسان در ذكر وقايع تاريخ ايران مى
سرايد كه:
ناگه وزش خشم دهاقين خراسان
از باغ
وطن كرد برون زاغ و زغن را
پرخاشگران رى و گرگان و خراسان
كردند ز تن سنگر و
از سينه مجن را
اما ما در سالهاى اخير آمديم و به ملاحظه بعضى
حساسيتهاى خام و رقابتهاى محلى دور از بلوغ ـ كه از راه آموزش و توضيح درست و
مديريت فرهنگى قابل حل بودند ـ اسم تاريخى خطه گرگان (جرجان) را گذاشتيم استان «گلستان»!
در حالى كه در تذكره ها و كتابهاى تاريخ، مثلاً تاريخ جرجان كه در قرن پنجم نوشته
شده است، نام صدها دانشمند و اديب و هنرمند و شاعر و فقيه و متفكر با پسوند
جرجانى (گرگانى) آمده است كه در ايران
و جهان اسلام و همه دنيا به اين نام شناخته مى شوند. حالا ، بنا به اين نامگذارى
جديد، تكليف ذهن تاريخى فرزندان ما چه مى شود؟
آيا بايد اين شخصيتها را «گلستانى» بخوانند و
بشناسند يا «جرجانى»؟! اگر بخوانند «گلستانى» كه سرمايه ارتباط با تاريخ تمدن را
ازدست داده اند و اگر بگويند «جرجانى» كه ارتباط اين تاريخ با نام فعلى خطه خودشان
را گم كرده اند. ترا بخدا اين هم شد كار؟ اين هم شد نو آورى در مملكت دارى؟ چه
حاصلى دارد جز اغتشاش در ذهن تاريخى آيندگان. و حالا هم، با توجيهى ديگر، شاهد
ادامه اين روند نادرست در خراسان هستيم. من در اينجا به هيچ روى در نيتها وانگيزه
ها بحث نمى كنم كه در آثار وضعى آن حرف دارم.
وزارت علوم ما هم در سالهاى قبل كار بسيار ناردستى از همين قبيل
كرد. نام تاريخى «جندى شاپور» را كه
در متون تاريخ علم در همه جهان شناخته شده و دليل بارزى بر بطلان بسيارى از حرف و
حديثهاى بيگانگان در باب ماست، از روى دانشگاه اهواز برداشت و گذاشت «دانشگاه شهيد
چمران».
البته استاد مخلص و دلسوخته اى چون دكتر چمران كه در روزهاى سخت جنگ
آنطور صادقانه و بى ريا زحمتها كشيد و به شهادت رسيد، حق بزرگى بر همه دارد. مركز
فعاليتهاى جنگى او هم اهواز بود. همه اينها درست. بنده هم ارادت و احترام خاص و
عميق به ايشان دارم، اما چه خوب بود كه دانشگاه جديدى ـ كه كم هم در كشور ساخته
نشده ـ به نام او نامگذارى مى شد. نه آن كه به عنوان احترام به خاطره او، نام
تاريخى جندى شاپور كه يك سرمايه منحصر به فرد است قربانى شود. اين كارها بى سليقگى
هايى است كه مطمئناً خود دكتر چمران هنرمند فرهنگى عارف هم هرگز نمى پسنديد. همه
كسانى كه بنده را مى شناسند از ميزان ارادتم به آستان اخلاص تقوا و پاك سيرتى مرحوم
آيت الله طالقانى اطلاع دارند. با اينكه معتقدم در اداى دينى كه او بر همه ما دارد
كو تاهى مى كنيم و او را شايسته تحليل و اكرامى بسيار بيشتر از اينكه شاهد هستيم مى
دانم اما در عين حال برداشتن نام تخت جمشيد از يك خيابان قديمى و
گذاشتن نام طالقانى بر آن را درست نمى دانم چرا كه تخت جمشيد نامى راوى تاريخ ما و
آشيانه بخش مهمى از حافظه تاريخ ماست.
مى توانستيم خيابان يا بزرگراهى را كه پس از انقلاب مى ساختيم بنام او
مى كرديم، كه او هم راوى حافظه تاريخى دوران معاصر كشور ما در آزادگى و تقوا و
سرافرازى است و به همين دليل هم اين نام توسط مردم پذيرفته شد و در زبان آنها جا
افتاد. اما چه لزومى داشت كه احترام به طالقانى بزرگ را در ظرف بى احترامى به يك
ميراث تاريخى نشان دهيم. اين كار با شأن طالقانى متناسب نيست. و قس على هذا در باب
تغيير بسيارى از نامهايى كه شأن نزولى اصيل و تاريخى داشته اند، و البته نه هر نامى
كه به اتكاى قدرت برجايى نهاده شده بود. اميدوارم اين سخن مرا در مقام بيانى كه
هستم مورد عنايت قرار دهيد و نه در غير آن. غرضم پرهيز از شوخى كردن با تاريخ است،
بيان يك مفهوم است نه بحث در مصداق آن، و به همين دليل هم اين مثال را انتخاب كردم
تا، به دليل محرز بودن ارادت عميق حقير به طالقانى، كسى حمل به مصداق نكند. غرضم
بيان اين تناقض رفتارى و اصولى عمل نكردن است كه از يك طرف حفاظت ميراث تخت جمشيد
را به حق واجب مى شماريم و برايش بودجه مى گذاريم و هر مهمان مهم و غير مهم را با
افتخار به ديدن اين بازمانده فخيم از تاريخ قديم خود مى بريم، و از طرف ديگر اين
نام را از روى يك خيابان قديمى تهران، آنهم تحت عنوان بزرگداشت شخصيتى چون طالقانى
بر مى داريم. مى خواهيم چه چيزى به دست بياوريم؟! حرف حساب ما در اين ميان كدام
است؟ از اين فرصت استفاده و عرض كنم كه اميدوارم شهردارى تهران جبران كند و نام تخت
جمشيد را بربزرگراه يا خيابانى جديدالاحداث بگذارد.
اين بى توجهى هاى فرهنگى كه بعضى از ما به سادگى از آن مى گذريم
زيانهاى فرهنگى عميقى دارد كه در شرايط خاص مى تواند به زيانهاى سياسى در سطح ملى
منجر شود. درك اهميت ارزش حافظه و ميراث تاريخى و فرهنگى، و نقش آن در امنيت و
ارتقاى اعتماد به نفس ملى محتاج آموزش در سطح ملى است، اما متأسفانه اهتمام و اراده
اى جدى و نافذ در كشور ما در اين مهم ديده نمى شود. اهميت حصول اجماع جامعه جهانى
بر تعلق يك ميراث فرهنگى و تاريخى و تمدنى به يك كشور و اين نكته كه اين مواريث و
حافظه هاى جمعى چگونه مى توانند سرمايه غير قابل جايگزين براى ثبات و آرامش و تكيه
گاه ما در بحرانها وتلاطمات باشند در كشور ما درست درك نشده است كه اگر بشود،
بسيارى از روندهايى كه در كاراداره مملكت جريان داشته و دارد محتاج تأملى دوباره
خواهد بود.
۹) آيا پذيرفتنى است كه با اين همه نيروى
انسانى جوان و پر استعداد متخصص و اين همه مدلهاى پيشرفته در دانش مديريت اجرايى و
مالى، بگوييم حل مشكل مديريتى يك استان بزرگ غير از تقسيم آن راهى ندارد؟ بياييم
هزينه هاى بين دويست تا سيصد ميليارد تومان ( اگر تخمين درستى شنيده باشم) ناشى از
ايجاد استانهاى جديد را صرف سامان دادن روش هاى علمى جديد وتوليد و آموزش نرم
افزارهاى مناسب براى ايجاد تحول در زير ساختهاى موجود اجرايى و مالى استان بكنيم تا
هم مدلى براى حل مشكلات مشابه در كشور بيابيم و هم نيروى علمى جوانمان را درگير
كنيم و هم نه تنها وحدت خراسان را نگاه داريم كه حتى مبانى آن را هم از راه آموزش و
ايجاد خودآگاهى هاى تمدنى تقويت و تحكيم كنيم. كم كردن هزينه هاى سخت افزارى كارمند
و مدير و ساختمان و امثال آن از راه ادغام مؤسسات بزرگ و در عوض گسترش قدرت نرم
افزارى آنها راه شناخته شده و موفق مديريت هاى كلان در زمان ماست ( مثال اروپا را
قبلاً آوردم). و حالا ما مى خواهيم با ايجاد مرزهاى جديد در يك واحد جا افتاده
تاريخى، دهها ساختمان و تشكيلات و ادارات كل تأسيس كنيم و صدها مدير و مدير كل و
كارمند به توده لخت و متورم و فرساينده سخت افزارهاى ادارى در كشور بيفزائيم. هند
با يك ميليارد جمعيت در همين انتخابات اخير با طراحى يك نرم افزار و ساخت ماشين هاى
مربوط، داستان دراز كاغذ و قلم و شمارش دستى آرا را از انتخابات سراسرى به كل حذف
كرد. چه صرفه جويى عظيمى در پول و وقت. حالا هندى هاى موفق شوخى اى ساخته اند به
اين مضمون: آمريكائى ها، بيائيد مسأله شمارش آراى شما را هم حل كنيم!»
در دوران نوجوانى من، در شهر ما اعتقاد بر اين بود كه دندان كرم
خورده را بايد فوراً كشيد. بنده كه هم مثل خيلى ها تاوان اين باور عقب افتاده را با
از دست دادن چند فقره دندان داده بودم، خيال مى كردم بى دردسرترين راه همين است. و
چنين بود كه وقتى به دانشگاه رفتم و يكى از دندانهايم درد گرفت با عزمى جزم در
كشيدن آن نزد دكتر دانشگاه رفتم. با تعجب به من نگاه كرد و گفت: چرا بكشمش! بعد عكس
گرفت و لثه را باز كرد و بخش فاسد شده ريشه را برداشت و تميز كرد و بست و اكنون سى
و چند سال است كه در خدمت آن دندان صبور هستيم و او هم بسلامتى در خدمت ما. اين
مديريت ماست كه مستحق و محتاج جراحى است نه حافظه جغرافيايى ـ تاريخى ما. «پند
سردندانه بشنو ز بن دندان»!گاهى بعضى از ما در نگاه به بسيارى از نهادها، ساختمانها
و مجموعه هاى مديريتى كه زمان و هزينه زيادى صرف به وجود آمدن آنها شده، به محض كشف
بعضى كمبودها، راه چاره را صرفاً در كوبيدن و از بيخ زير و رو كردن و طرحى نو در
انداختن مى بينيم. بطور كلى، نمى دانم اين تفكر و علاقه به كوبيدن وجارو كردن گذشته
و جايگزين كردن با چيزهاى نوى بى مبنا، از كجا و از چه زمان در فرهنگ ما پيدا شده
است. خيال مى كنيم با چينش جديد و تجديد دكوراسيون مشكل حل مى شود. غرضم ماهى گرفتن
از آب گل آلود و متهم كردن كسى نيست كه در مثل مناقشه نيست. مشكل همه ماست. دانشها،
ديدها و مديريتهاى علمى جديد به ما مى آموزد كه راه به روز كردن و كارآمد كردن يك
ساختار كهن الزاماً برهم زدن و در هم ريختن آن و تأسيس نهادهاى جديد نيست بخصوص
وقتى كه پاى تاريخ و تمدن در كار باشد. براى آنكه هم كاممان از ميوه هاى تازه و
نوشيرين شود و هم طوفان حوادث نتواند ما را از جابكند و ببرد، مى بايد تنه كهن ريشه
دار را نگاه داشت و جوانه هاى نو برشاخه هاى آن پيوند زد.
دليلى دارد كه
امروزه در بسيارى از كشورها سعى مى كنند با هزينه و دقت و وسواس زياد بناهاى تاريخى
را بدون آنكه به هويت تاريخى و نماى بيرونى آن دست بخورد از درون به تجهيزات و
فضاسازى هاى مدرن مجهز مى كنند. امروز ديگر معناى حفاظت از ميراث فرهنگى مادى و
معنوى موزه اى كردن و خارج كردن آنها از كاربرد جارى نيست. بلكه هنر آن است كه
درعين حفظ تاريخ و هويت آن را براى استفاده در زندگى آمادگى پيدا كند. با اين نگاه
است كه مثلاً دانشجويان يك دانشگاه پانصد يا هشتصد يا هزار ساله مى توانند بخوبى در
همان ساختمانها و فضاهايى درس بخوانند كه چند صد سال پيش دانشجويان آن دوران مى
خوانده اند، با تعبيه ماهرانه تجهيزات جديد در درون همان هيبت و شكل و شمايل و
اسكلت قديم، آن دانشگاه هم همان است كه قرنها پيش بود و هم همان نيست و امروزى است.
البته اين كار سخت تر و هزينه بر تر از آن است كه آن را بكوبند يا مترو كه رها كنند
و ساختمانهاى بى تاريخ و بى هويت جديد بسازند. چنانكه ما اغلب چنين كرده ايم. شما
را بخدا، مثلاً چقدر حيف است كه مدرسه آقا بزرگ، با آن معمارى زيبا و پر روح و پر
معنى، متروك يا كم استفاده رها شود و در عوض مجموعه ساختمانهاى زشت و بى معناى
جديدى نام دانشگاه كاشان را برخود بنهد. رفتار ما با ميراث معنوى هم مى بايد تابع
همين حكم و حكمت باشد، و مسأله دادن به مشكل خراسان هم. بدون دست زدن به يكپارچگى
آن، اساس مديريت اجرايى اداره اين استان بزرگ را مى توان به روز كرد و ابزار نرم
افزارى مديريتى جديد را در درون همان هويت يكپارچه قديم جاى داد. اما بشرطها و
شروطها كه مهمترين آنها همانا ايجاد باور ملى و علمى به ضرورت تداوم حافظه و پيوند
تاريخى در روند تطبيق با شرايط روز است.
زمانه اقتضا مى كند كه همه عناصرى را كه در خاطره تاريخى مملكت
وجود دارند و مى توانند انگيزه توجه نسل جوان به تاريخ فرهنگ خود باشند تقويت كنيم
و ميدان را به دوگانگى ها و تفرقه هاى جديد ببنديم. و به فكر كشف و تدوين و آموزش
مبانى و راهكارهاى احساس وحدت فرهنگى ميان مردممان باشيم. بياييد نو آورى و
نوانديشى و يا ايجاد تحول و نوسازى مديريتى و اجرايى را با دور شدن از ذهن تاريخى و
هويتى خود خلط نكنيم. بالعكس وقت آن است كه در يك اهتمام ملى، پرورش مستمر حافظه
تاريخى و نگاهداشت نشاط و بسط گسترده آن و آموزش ملى براى تعميق آن را پشتوانه
موفقيت در نو آورى و تجدد بدانيم. گل برافشاندن و مى در ساغر انداختن و فلك را سقف
بشكافتن و طرحى نو در انداختن كه حافظ توصيه كرده البته خوب است ولى سوار بر ميراث
كهن و روى جاى پايى قويم و ريشه دار. آنكه شعر كهن را خوب نداند و طعم آن را در
ذائقه شعرى خود نگاه ندارد، شعر نو را هم خوب نخواهد سرود. در جهان امروز، شناخت و
بازشناخت ارزش و نقش حافظه تاريخى و تقويت ارتباط با آن در بالندگى مادى و معنوى
ملت، يك گام جدى بسوى نوسازى آينده است و نه نگاه به گذشته براى تفاخرهاى خام، بازى
با نمادهاى حافظه هاى تاريخى براى زندگى امروز ما خطرناك است، همچون گستاخ خاريدن
شير در تاريكى: اينچنين گستاخ زان مى خاردش كو در اين شب گاو مى پندارش
(۱۸)
آتاتورك با تغيير خط در تركيه بازى خطرناكى كرد و ضربه هولناكى بر اين
ارتباط وارد آورد. تبر بر ريشه هاى هويت زد. در نتيجه، مردم امروز تركيه نمى توانند
يك متن صد سال پيش را حتى بخوانند. مى گويند رضا شاه با دو نفر از رجال آن دوران
(درنامهاشان ترديد دارم) راه مى رفت. بحث تغيير خط در تركيه بود. يكى از آن دو گفت
اينكه كارى نداره. و باعصايش روى ماسه ها نقشهايى كشيد و گفت مثلاً اينطورى. آن
ديگرى ـ كه خدايش رحمت كناد ـ با كفش آن نقشها را به سر عت محو كرد و آهسته گفت:
مرد حسابى، نگو، ياد مى گيره! راستى چه نعمتى است كه ما هم، پس از ۱۱۰۰ سال، همان
زبانى را كه رودكى مى گفت و مى نوشت، همچنان مى گوييم و مى نويسم:
«بوى جوى موليان آيد همى
ياد يار مهربان آيد
همى»
۱۰) بى مناسبت نمى بينم مثال
كوچكى از تجربه اى در يونسكو در اهميت و كارآمدى اجتماعى و سياسى مواريث و هويت هاى
تاريخى بياورم. در مهرماه سال ۱۳۷۶ رياست كميسيون اول كنفرانس عمومى يونسكو به من
واگذار شد .يكى از موارد بحث انگيزى كه با آن مواجه بودم اين بود كه شوراى اجرايى
يونسكو به پيشنهاد تاجيكستان پذيرفته بود كه تصويب قطعنامه اى در بزرگداشت يك هزار
و صدمين سال تأسيس سلسله سامانى و ميراث آن در دستور كار كنفرانس عمومى قرارگيرد كه
براساس آن يونسكو مراسم و همايش بين المللى بزرگى در شناخت و تجليل از آن ميراث در
شهر دوشنبه پايتخت تاجيكستان برگزارمى كرد. اما ازسوى ديگر ازبكستان عليه تصويب اين
قطعنامه موضع سخت و بى انعطافى گرفته بود با اين استدلال كه سمرقند و بخارا كه مركز سامانيان بوده است هم اكنون جزو خاك ازبكستان است.
مقبره اميراسماعيل و ديگر يادگارهاى
سامانى در آن ناحيه است و چنانچه يونسكو بنابر پيشنهاد تاجيكستان بزرگداشت ميراث
سامانيان را در دوشنبه تصويب كند در واقع مهرى زده است به تعلق اين ميراث به اين
كشور كه ممكن است بعداً زمينه ادعاى مالكيت سمرقند و بخارا را توسط تاجيكستان تقويت
كند. تاجيكستان هم برپيشنهاد خود ايستاده بود. هركدام از اين دو، اردويى از كشورها
را در حمايت از خود بسيج كرده بودند. من مى بايد راهى براى توافق و اجماع پيدا مى
كردم تا از رسيدن ماجرا به رأى گيرى بپرهيزم چون در يونسكو، با آنكه رأى گيرى در
صورت عدم توافق قانونى است ولى پسنديده نيست. به ناچار هر روز طرح اين ماده از
دستور جلسه را به بعد موكول مى كردم تا با مذاكرات خصوصى راهى ميانه بيابم. تاجيكها
مى گفتند ما حاضريم كه در ذيل همين قطعنامه رسماً اقرار كنيم كه ادعايى برسمرقند و
بخارا نداريم. ازبكها هم قبول داشتند كه دولت وقت تاجيكستان ادعايى برآن شهرهاندارد
اما مى گفتند چون بعضى گروههاى تندرو در اين كشور اين ادعا را در شعارها و اعلاميه
هاى خود آورده اند، اگر روزى آنها به قدرت برسند چنين قطعنامه اى را اسباب اثبات
حقانيت خود قرارخواهند داد. مى دانيم كه اهل سمرقند و بخارا هنوز هم فارسى لهجه
تاجيكى حرف مى زنند و از اين بابت نگرانى ازبكستان قابل درك بود. در مذاكراتم با
تاجيكها از آنها خواستم صادقانه به من بگويند كه ته مطلب دنبال چه چيزى هستند.
گفتند كه ما گرفتار جنگى داخلى هستيم كه هر روز بيش از پيش خسارت بار است. از اين
قطعنامه چيزى نمى خواهيم جز آن كه ميراث مشترك همه گروههايى را كه به جان هم افتاده
اند با تأييد يونسكو در ميان بگذاريم و مناسبتى بين المللى فراهم آوريم كه به ما
امكان دهد همه آنها را تحت عنوانى متين و مشروع كه همه به آن پيوند دارند گردهم
آوريم، از قدرت مشترك ها بگوييم و محورى بسازيم براى اتحاد و همدلى تاجايگزين كينه
ها و دسته بندى ها شود. براى اين هدف چيزى مناسب تر از ميراث سامانيان نداريم.
دنبال چيز ديگرى نيستيم. به من اطمينان دادند كه از هر پيشنهادى كه اين هدف را
برآورد استقبال خواهندكرد. ازبكها هم گفتند كه هر راهى كه اين نگرانى آنها را برطرف
كند مى پذيرند و همكارى مى كنند بالاخره پس از مذاكرات طولانى پيشنهاد كردم كه به
جاى آنكه تاجيكستان به تنهايى پيشنهاد دهنده قطعنامه باشد، به همراه سه كشور آسياى
ميانه همسايه خود كه ميراث سامانيان برتاريخ آنها هم سايه اى افكنده است مشتركاً
بانى قطعنامه باشند اما بخواهند كه يونسكو اين مراسم و همايش را در شهر دوشنبه
برگزاركند تا هم منظور تاجيكها تأمين شود و هم توهم تأييد يونسكو برمنحصر دانستن
تعلق اين ميراث به تاجيكستان پيش نيايد.به اين ترتيب ، حتى وزن كار بيشتر هم شد چون
مراسم يونسكو در دوشنبه با حضور مقامات همسايگان برگزارشد كه در آن اوضاع براى هدف
تاجيكستان بسيار مؤثرتر بود. به ياد دارم كه در جلسه نهايى طرح اين موضوع، پس از
ذكرى از مفاخر فرهنگى منطقه و خراسان بزرگ، به عنوان فردى از سرزمين مادر زبان
فارسى، با خواندن و ترجمه شعر بوى جوى موليان رودكى توافق برسر پيشنهادم را خواستار
شدم و نمايندگان همه كشورها با كف زدن ممتد از آن شعر و از اين توافق كه مصالح همه
را رعايت مى كرد استقبال كردند. اين را هم بگويم كه ازبكستان بسيار كم درآمد، پس از
آزادى از هفتادسال سلطه شوروى، تلاش مجدانه اى براى تقويت حس هويت تاريخى در ذهن
مردم خود سامان داده است كه، از ديد منافع ملى خودشان، بسيار مفيد و كارساز است. از
استفاده وسيع از آيين نوروز گرفته تا كارهاى بزرگ براى بزرگذاشت شخصيتهاى تاريخى و
علمى كه نسبتى با آن جغرافيا داشته اند، مثل ابن سينا، ابوريحان بيرونى و اميرعلى
شيرنوايى، تا برگزارى مناسبتهاى بزرگ در سطح ملى و بين المللى براى معرفى تنوع و
قدمت و پهناورى حوزه فرهنگى و تمدنى و در عين حال، القاى حس يكپارچگى ملى و ارتباط
درونى مدنى ميان نواحى مختلف كشور. مى دانيم كه در عين واقعيت مرزهاى سياسى شناخته
شده امروز، آثار اين شخصيتها همه از ميوه هاى حوزه تمدن ايرانى و خراسانى به معناى
بزرگ آن است.
اما متأسفانه ما به عنوان سرزمين مادرى، اهتمام لازم براى حفظ و جلوه
دادن متين و معقول اين شأن مادرى فراگير و با مشاركت همه فرزندان فرهنگى او نداشته
ايم. اين مبحث مهمى است كه مجالى مستقل مى طلبد. به عنوان مثال و محض اطلاع عرض مى
كنم كه قطعنامه هايى در بزرگداشت دو چهره خراسانى مشهور، استادالبشر خواجه نصيرطوسى
و حكيم ناصرخسرو قباديانى در كنفرانس عمومى يونسكو تصويب كرديم كه براساس آن ايران
مى توانست كارهاى خوبى در معرفى اين شخصيتها و آثار آنان به داخل و خارج انجام دهد
كه نداد، ولى تاجيكستان با همان بضاعت مالى اندكش در مورد ناصرخسرو كرد.
در همان اجلاس، درگيرى دشوار ديگرى از همين مقوله ميان
تركيه و ارمنستان كار را گره زده بود. اجمال ماجرا آنكه ارمنستان به دليل قتل عام
ارمنى ها توسط عثمانى ها با قطعنامه پيشنهادى تركيه در باب ميراث هفتصدسال تمدن
عثمانى مخالفت شديد داشت كه آن قتل عام را هم جزو آن ميراث مى دانست و بنابراين ذكر
اين تمدن را جدا از اين نقطه سياه در يك سند يونسكو ناروا تلقى مى كرد. هر شب پس از
پايان جلسه رسمى با طرفين مذاكرات طولانى داشتم و آنها هم با پايتخت هايشان.
سرانجام به فرمولى رسيدم كه حلال بود. پذيرفتند كه به جاى عبارت «هفتصدسال تمدن
عثمانى»، « هفتصدمين سال آغاز شكل گرفتن تمدن عثمانى» ذكر شود. با اين شرط كه روند
شكلى تصويب اينطور باشد كه قبل از طرح اين بخش از دستور كار،جلسه را پنج دقيقه به
عنوان مشورت معلق كنم و وقتى كه همه براى ادامه جلسه برمى گردند نماينده ارمنستان
آگاهانه برنگردد و در غياب صورى او فرمول جديد را پيشنهاد كنم كه طبيعتاً چون از
حاضران كسى معترض نيست تصويب مى شود. بعد بلافاصله نماينده ارمنستان وارد سالن شود
و با اعلام تصويب در عدم حضور او، تقاضا كند كه حاشيه او برمصوبه، در ذيل سند ذكر
شود و همين هم شد. اينها نمونه هايى بودند از حساسيت هاى مثبت يا منفى يك ميراث
تاريخى به يك كشور وتبعات وضعى آن از يك طرف و اهميت و ارزش و كارآمدى شكلى و
محتواى اذعان و اجماع جامعه بين المللى برآن از طرف ديگر.
۱۱) واقعيت آن است كه ايرانيان بيشترين سهم
را در ايجاد تمدن اسلامى آن دارند كه به نوبه خود بخش فخيمى از ميراث مشترك تمدن
بشرى را ساخته است. سهم خراسان بزرگ در دوران طلايى تمدن اسلامى بالاترين است. ارزش
اين ميراث كه از مصاديق بارز ـ به تعبيراستاد مطهرى ـ خدمات متقابل ميان ايران و
اسلام است، حكم مى كند كه به جاى تقسيم خراسان، به شناخت و معرفى مبانى نظرى و
اجتماعى آن موفقيت ها بپردازيم و از اين راه در بازسازى ذهن تاريخى و بالا بردن
اعتماد به نفس مدنى نسل جوان كشور گامى برداريم و نيز تصميم سازان و تصميم
گيران كشور را از غفلت در اين مهم پرهيز دهيم. اين نكته هم وجه ملى دارد و هم وجه
اسلامى، گرچه كه در فهم من، در ايران اين دو برهم منطبقند.
آثار سوءدور ماندن از خودآگاهى هاى تمدنى، و تخريب ذهن تاريخى،
فقط به حوزه فرهنگ و سياست باز نمى گردد كه شاخه هاى آن برحوزه توسعه علمى هم سايه
مى اندازد. اين غفلت ها حتى عده اى از ما را به اين باور رسانيده است كه علم بطور
كلى، محصول تمدن جديد غربى است و تمدنهاى ديگر يا اساساً از علم بهره اى نداشته اند
يا اگر داشته اند در حدى نبوده است كه در كنار علم جديد غربى به حساب بيايد. از آن
طرف هم، در عكس العملى افراطى ، عده اى ناآگاه، متعصبانه و با لحنى شعارى، گويى مى
خواهند بگويند كه در دنيا هرچه علم هست از ما گرفته شده است. از بابت اين دو نگاه
ناراست، زيانها ديده ايم. تا درست نفهميم كجا هستيم، درست نمى فهميم كجا بايد
برويم. براى نسل جوان ما، آگاهى به تاريخ علم و تمدن خراسان و غيرخراسان ما، سپر
بسيارى از تيرهاى احساس بى هويتى است. نور تابانيدن به حافظه تاريخى ملت و مغشوش و
مخدوش نكردن آن، شرط لازم اين مصون سازى هاست. بخصوص در اين زمانه و در معركه جهان
جهانى ساز كه ز منجنيق فلك سنگ فتنه برسر هويت ها مى بارد.
۱۲) هرچند هم كه سمند دولت يا مجلس سركشيده
رود، بخصوص در مقولاتى كه به تاريخ و فرهنگ و حافظه فرهنگى و تاريخى كشوربازمى گردد
مى بايد عنان كشيده تر حركت كرد كه «نيست بر سر راهى
كه دادخواهى نيست».
دوستى گفت: «فلانى مگر بيكارى كه مى نويسى و
براى خودت دردسر مى خرى»، گفتم:
دل اندر زلف ليلى
بند وكار عشق مجنون كن
كه عاشق را زيان دارد مقالات
خردمندى