|
| Jul 25 |
|
| Jul 25 |
|
| Jul 25 |
|
| Jul 19 |
|
| Jul 19 |
|
| Jul 19 |
|
| May 27 |
|
| May 27 |
|
| May 18 |
|
| May 17 |
استحاله فيزيکدان برنده نوبل در جوار درياچه زوريخ راز عدد کيهاني
در نوشته زير که در ابتداي مقالهاي از کارل ساگان (C.Sagan) با عنوان «آيا حقيقت مهم است؟ علم، شبه علم، و تمدن» آمده است، ساگان سعي دارد نشان دهد که کشف حقيقت با تکيه بر علم چگونه ميتواند به وسعت نگرش ما به جهان و نيز تجهيزمان براي رويارويي با آينده کمک کند. اين روند دقيقا در برابر انديشهاي قرار ميگيرد که ميخواهد با تکيه بر شبه علم و خرافات به پاسخهاييآسان و جامع دست يابد. متاسفانه اين گونه تفکرات گاهي اوقات دامن درخشانترين ذهنهاي دنياي علم را هم ميگيرد. درخشانترين ذهنهايي مثل ولفگانگ پائولي که از سويي پايهگذار تئوري کوانتوم به شمار ميرود و از سوي ديگر به دنبال يافتن راز عدد کيهاني است تا به کمک آن پاسخ تمام پرسشها را بيابد. آيا حقيقت مهم است علم سرشار از زيبايي، توانايي و عظمتي است که ميتواند رضايت خاطري روحاني و همچنين واقعي را فراهم کند. اما خرافه و شبه علم در مسيري پيش ميرود که با ارائه پاسخهايي ساده، گاهي به طور تصادفي باعث برانگيختن حيرتي همراه با ترس در وجودمان ميشود، و ارزش آزمايش را در نظرمان حقير ميدارد. «آيا اهميت ميدهيم که حقيقت چيست؟ آيا اهميت دارد؟ ... آنجا که جهل مايه خوشبختي است، خردمند بودن نابخردي است.» آيا به راستي همينطور است که تامس گري در اين شعرش ميگويد؟ ادموند وي تيل (E.Way Teale) در کتاب سال 1950 اش با عنوان «چرخش فصلها» اين مساله غامض را بهتر درک کرده است: «اخلاقا به اين بدي است که بپذيريد، مادامي که چيزي احساس خوبي در شما ايجاد ميکند، درستي و نادرستي آن مهم نباشد، درست به همان بدي که تا وقتي که پول داشته باشيد، چگونگي به دست آوردنش مهم نباشد.» براي مثال کشف بيکفايتي و فساد دولت، موضوعي دلسرد کننده است؛ اما آيا بيخبري از آن بهتر است؟ جهل به نفع چه کسي تمام ميشود؟ اگر در وجود ما انسانها، آن طور که گفته ميشود، گرايشهاي موروثي در جهت کينه ورزي با بيگانگان نهفته است، آيا خودشناسي تنها راه حل آن نيست؟ تا ديرزماني که باور کنيم ستارهها به خاطر ما طلوع و غروب ميکنند، که ما دليل وجود جهان هستيم، آيا علم به خالي شدن باد نخوت مان کمکي ميکند؟ فردريش نيچه در کتاب «تبارشناسي اخلاق»، بسان بسياري از پيشينيان و پسينيانش «روند ناگسسته خود خوار شماري انسان» ناشي از انقلاب علمي است را تقبيح ميکند. نيچه زوال «باور انسان در مرتبهاش، يکتايياش، بي جايگزين بودنش در وجود» را به سوگ مينشيند. در نظر من، درک جهان آنطور که به راستي است، بسيار گواراتر است تا سماجت در هذيان، هر چند که خشنود کننده و دلگرم کننده باشد. کدام نگرش براي بقاي درازمدت ما مناسب تر است؟ کدام يک به ما تسلط بيشتري بر آينده مان خواهد داد؟ و اگر در اين فرآيند کمي از اعتماد به نفس ساده لوحانهمان کاسته شود، آيا انصافا چنين زوالي است؟ آيا نبايد به اين (فرآيند) به عنوان يک تجربه بالنده و هويتساز، خوش آمد، گفت؟ کشف اين حقيقت که جهان 8 تا 15 ميليارد سال سن دارد نه 6 تا 12 هزار سال، شيوه ارج نهادن ما به وسعت و شکوه آن را بهبود ميدهد؛ پذيرش اين انديشه که ما از ترکيب ويژهاي از آرايش اتمها هستيم، دست کم باعث ميشود به اتمها بيشتر احترام بگذاريم؛ کشف اين مساله – که چندان دور از ذهن هم نيست - که سياره ما يکي از ميلياردها دنياي ديگر در کهکشان راه شيري و کهکشان ما يکي از ميلياردها کهکشان ديگر است، پهنه امکانپذيري را به شکلي شکوهمندانه گسترش خواهد داد. كارل ساگان
آخرين کتاب آرتور ميلر (A.Miller)، ظاهرا بيوگرافي مشترکي است درباره دو تا از درخشانترين و بزرگترين مغزهاي قرن بيستم: ولفگانگ پائولي (W.Pauli)، پيشگام فيزيک کوانتوم و کارل يونگ (C.Jung)، استاد بيچون و چراي روانکاوي. اين روش «دو در يک» ميلر در نگارش، پيش از اين نيز به کار او آمده بود: اثر ديگر ميلر که به اين سبک نوشته شد، کتاب سال 2001 او با عنوان «اينشتين و پيکاسو» بود که تحسين بسياري از منتقدان را برانگيخت البته با اين که اينشتين و پيکاسو هرگز همديگر را ملاقات نکردند، اما تا آنجا که ما خبر داريم پائولي و يونگ در مناسبتهاي متعددي يکديگر را ديده بودند. در واقع اين دو با هم بزرگ شدند و پائولي يکي از مراجعين تقريبا هميشگي يونگ بود. آنها وسواس فکري مشترکي داشتند. هر دو دانشمند بودند اما هر يک از اين ميترسيدند که اگر فيزيک از عملکرد دروني مغز فروگذار کند، همواره چيزي را کم خواهد داشت. ذهن يونگ درگير کهن الگوها – نمادهاي بدوي و ناخودآگاهي که با ادراک ما از جهان به شدت درآميختهاند – بود و شيفته «کابالا» (Kabbalah، شاخهاي شيطاني از تصوف يهودي که ريشه آموزههاي آن به خاخامها برميگردد). پائولي نيز به سهم خودش، مسحور يوهانس کپلر (J.Kepler) بود که به شکل نافرجامي سعي داشت ساختار منظومه شمسي را تنها به کمک تعابير هندسي توضيح دهد البته پائولي شيفته يکي از معاصران کپلر که کمتر شناخته شده است نيز بود: رابرت فلاد (R.Fludd)، از اعضاي انجمن سري «روزيکروسين» که معتقد بودند کليد گشايش اسرار کيهان در اشکال هندسي ساده نهفته است. ميلر در کتابش توضيح ميدهد وقتي که پائولي با فيزيک کوانتوم دست به گريبان شد، احساس کرد «نخست براي درک ناخودآگاهي و سپس خودآگاهي، بايد فيزيک را با روانشناسي تحليلي يونگ درآميزد.» پائولي تجربه روياهاي عجيب و غريب را آغاز کرد و پيش يونگ رفت تا براي تعبير آنها از او کمک بگيرد. روياهاي پائولي از مخلوطي ترسناک و شگفتانگيز از اشکال هندسي، موتيفهاي فيزيکي (مثل ساعتها و پاندولها) و شکلهاي اسرارآميزي تشکيل ميشد که يادآور کهنالگوهاي يونگ (اژدهايي که دمش را ميخورد، زني با نقاب بر صورت و مرد ميموننما) بودند. با اينکه پائولي 400 رويا را براي يونگ توضيح داد، اما اين ملاقاتها به شکل يک راز باقي ماندند؛ زماني که يونگ درباره آن روياها مينوشت، براي اشاره به بيمار مشهورش تنها از عنوان «دانشمند بزرگ» استفاده کرد. در داستان ميلر، نيومرولوژي (Numerology، مطالعه معاني رمزي اعداد و تاثير فرضي آنها بر زندگي انسان) هرگز فراتر از ظاهر ماجرا نبوده است. پائولي با عدد 137 به شدت مشکل داشت. وقتي فيزيکدانان با معادلاتي سروکله ميزنند که طيفهاي عناصر شيميايي را تعيين ميکند، ترکيب خاصي از ثابتهاي فيزيکي پيدرپي ظاهر ميشوند. اين ترکيب که به آن «ثابت ساختار دقيق» گفته ميشود از ترکيب سرعت نور (ثابت کليدي در نسبيت عام اينشتين) و ثابت پلانک (قلب تئوري کوانتوم) با شدت بار يک الکترون به دست ميآيد. هر کدام از اينها در واحدهاي خاصي بيان ميشوند، براي مثال سرعت نور با واحد متر بر ثانيه تعريف ميشود اما از ترکيب آنها يک عدد بدون بعد، يک «عدد ناب» به دست ميآيد. آرنولد سامرفلد (A.Somerfeld) نخستين دانشمندي بود که دريافت اين عدد 00729/0 است که تقريبا ميشود يک تقسيم بر 137. چرا 137؟ اين پرسش داشت پائولي را ديوانه ميکرد و او تنها فيزيکدان بزرگي نبود که دچار آن شد: آرتور ادينگتون (A.Eddington)، انريکو فرمي (E.Fermi) و ريچارد فاينمن (R.Feynman) و بسياري ديگري نيز سالهاي درازي از عمرشان را بر سر اين عدد گذاشتند و اين در حالي است که يونگ نيز با دانش کابالايش دريافت که 137 اهميت فراواني دارد. در الفباي عبري هر حرف با يک عدد متناظر است و نکته شگفتانگيز اينجاست که جمع اعداد حروف کلمه «کابالا» ميشود 137، نکتهاي قابل توجه يا تصادفي بيمعني. تاريخ از اين منظر که سراسر شناختي است نسبت به شخصيت انديشمندان بزرگ، بي نهايت جذاب است. به هرحال به نظر ميرسد ميلر به شکل عجيبي تفکرات پائولي و يونگ را پذيرفته باشد؛ تفکراتي که امروزه از آنها با عنوان «شبه علم» ياد ميشود و البته اين نظريه ميلر که ميگويد «با وجود تحقيقات خودآگاهي (حوزه نوپايي که از مفاهيم مکانيک کوانتوم استفاده ميکند)، ايدههاي آنان امروز به بار نشسته»، به نوعي مبالغهآميز است. آرتور ميلر، تاريخنگار علم در آخرين کتابش با عنوان «رمزگشايي عدد کيهاني» که در آوريل گذشته منتشر شد به بررسي دوستي عجيب و غريب ولفگانگ پائولي، پيشگام فيزيک کوانتوم و کارل يونگ، روانکاو مشهور پرداخته است. اين دو انديشمند بزرگ در جستوجوي درک جهان و خودشان، در تصوف، نيومرولوژي و کيمياگري غرق شدند. ميلر در مصاحبهاي با نشريه New Scientist از تجربهاش در نگارش اين کتاب گفته است که در ادامه ميتوانيد ترجمه آن را بخوانيد:
چه چيزي شما را به نوشتن درباره رابطه يونگ و پائولي کشاند؟ من به عنوان يک فيزيکدان البته از دستاوردهاي علمي پائولي آگاه بودم و از طرف ديگر علاقهام به افکار خلاقانه نيز مرا به سوي يونگ کشاند. در دهه 1980 بود که روزي در قفسه يک کتابخانه به طور کاملا تصادفي چشمم به کتابي افتاد که اين دو به صورت مشترک نوشته بودند: «تفسير طبيعت و روان». اين کتاب به راستي توجه مرا به خود جلب کرد. پائولي ظاهرا خشک و عبوس را با يونگ چه کار؛ يونگي که کار روزمرهاش سرو کله زدن با علوم مکنونه و پديدههاي فراطبيعي بود تا حدي که اين مساله به شهرتش نيز آسيب زده است؟ در واقع کتاب آنها از دو گفتار تشکيل شده است. گفتار مربوط به يونگ درباره همزماني است که در آن هيچ چيز غيرمنتظره نيست. اما فصل مربوط به يونگ به راستي مايه شگفتي است. او درباره يوهانس کپلر و بررسي اين موضوع که چگونه بايد دستاوردهاي علمي او را در زمان زنده بودنش درک کرد، نوشته بود. اين گفتار تصوف، کيمياگري و مذهب را نيز شامل ميشد و شايد جالبتر از همه اينکه پائولي تحقيقات خودش را نيز در اين بخش دخيل کرده بود. اين مساله مرا به شدت شگفتزده کرد. هرگز نميتوانستم تصور کنم که پائولي هم کارشناس امور اسرارآميز باشد و تا به اين حد پرشور و پرحرارت. من بايد در مورد اين دو بيشتر ميدانستم. ارتباط آنها چه بود؟ و مهمتر اينکه ولفگانگ پائولي واقعي چه کسي بود؟ جالب ترين چيزي که کشف کرديد، چه بود؟ چيزي که بيش از همه برايم جالب بود اين بود که در نظر هر کدام از آنها، حوزه کاري ديگري نيز به همان اندازه کار خودشان مهم بود – براي يونگ فيزيک کوانتوم و براي پائولي، روانشناسي تحليلي يونگ با آن تاکيدش بر نمادهاي کيمياگري، اعداد و اساطير و همچنين مذهب و فلسفه شرقي. در واقع اين دو ساعتها در عمارت قرون وسطايي يونگ در کنار ساحل درياچه زوريخ مينشستند، شام و نوشيدني عالي ميل ميکردند، بهترين سيگار برگهاي آن زمان اروپا را دود ميکردند و درباره موضوعات گوناگوني به بحث مينشستند؛ موضوعاتي که از فيزيک و اينکه آيا به راستي عددي کيهاني وجود دارد که منشأ جهان است آغاز ميشد و تا روانشناسي، ادراک فراحسي، يوفوها، آرماگدون، مسيح، يهوه و روياهاي پائولي ادامه مييافت. اين در نظر آنها سفري به اعماق ذهن بود. در واقع يونگ با پائولي ميتوانست قدم به جايي بگذارد که به تعبير او «ناکجاآباد ميان فيزيک و روانشناسي خودآگاهي... دلفريبندهترين و در عين حال تاريکترين شکارگاه زمان ما» بود. چرا چنين دانشمندان بزرگي به ايدههاي فراطبيعي کشيده شدند؟ يونگ حتي به عنوان يک پسربچه نيز خودش را غرق در علوم مکنونه و امور فراطبيعي يافته بود. اين بايد همان مايه جدايي ميان او و فرويد باشد. برخلاف فرويد، يونگ به جنبههايي از ضمير ناخودآگاه علاقه داشت که نميتوان آنها را به رشد شخصي افراد نسبت داد اما از قلمروهاي غيرشخصي عميقتري سرچشمه ميگيرند که در نوع بشر رايج است؛ ناخودآگاهي جمعي که محتواي آن چيزي است که او «کهن الگوها» مينامد. يونگ به اين نتيجه رسيده بود که ادراک ناخودآگاهي جمعي مستلزم استفاده از تصاوير و نمادهاي مربوط به کيمياگري و اساطير است. پائولي به عنوان يک دانشجوي فارغالتحصيل، به دانشمندان قرن هفدهم و به خصوص يوهانس کپلر اسرارآميز علاقهمند شد. مطالعه آثار کپلر او را متقاعد کرد که براي يافتن قوانين جهاني طبيعت نبايد به فراسوي علم و چارچوبهاي عادي تعاريف آن، قدم گذاشت. پائولي در واکنش به بحراني که زندگياش را تهديد ميکرد، رو به سوي يونگ آورد. در واقع روانکاوي يونگ نيز او را به اين باور کشاند که کيمياگري و تصوف ابزارهاي به کار انداختن و گشايش ذهن او براي افزايش خلاقيت و درک چيزي است که او را برانگيخته است. يونگ به پائولي نشان داد که نمادهاي کيمياگري کليد علت آن همه اضطرابي بود که او در کشف «اصل طرد» در سال 1924 متحمل شده بود و اينکه چرا اين اضطراب با روان رنجوري او ارتباط دارد (بر اساس اصل طرد که به آن «اصل طرد پائولي» نيز گفته ميشود، دو ذره از يک نوع مفروض مثل الکترونها، پروتونها و يونترونها نميتوانند يک حالت کوانتومي خاص را به طور همزمان اشغال کنند). از آن به بعد پائولي در سراسر زندگياش، تحقيقاتش را از دريچه روانشناسي تحليلي يونگ ميديد. در کارهاي بعدي پائولي مثل کار او در زمينه «تقارن CPT»، نقض زوجيت و جنگ صليبيوار آخرش با هايزنبرگ بر سر تئوري ميدان يکپارچهاي در زمينه ذرات بنيادي، اين مساله را ه خوبي ميتوان ديد. آيا حقانيتي در اين ايدهها وجود داشت؟ من بر اين باورم که بله. از طريق چنين ايدههايي بود که آنها توانستند به عنوان سرآغازي براي درک آن مفهوم پيچيده و فراري که خودآگاهي ميناميم، راهي را باز کنند. هر يک از آن دو بر اين باور بودند که حوزه کاريشان به تنهايي فاقد ابزارها و ايدههاي کافي براي به نتيجه رسيدن است. در نظر پائولي فيزيک کوانتوم به آزمودن ويژگيهايي از اتمها محدود است که با رياضيات قابل بيان باشند. در اين حالت، با اتمها بسان مادهاي بيجان پنداشته ميشدند. اما آيا در مورد اتمها و مولکولهايي که ما را به ترکيبي تبديل کردهاند که توانايي انديشيدن به عشق، نفرت، مرگ و جهان را دارد نيز ميتوان به اين شکل فکر کرد؟ در طرف ديگر نيز وضع به همين منوال است. يونگ هم فکر ميکرد روانشناسي مفاهيم لازم براي بررسي پديدههايي مثل «همزاني» (synchronism) که همان تطابقهاي معنيدار است را کم دارد. اگرچه اين دو دانشمند هرگز به پاسخها دست نيافتند، اما پرسشهايي که مطرح کردند، سطح مباحثاتشان و تلاش آنها براي به هم آميختن فيزيک و روانشناسي، سزاوار توجه و رسيدگي بيشتري است. اين يکي از دلايل من براي نوشتن اين کتاب بود. هر يک از اين دو، چه چيزي از رابطهشان به دست آوردند؟ آنها به اين اعتماد به نفس رسيدند که تلاششان براي کاوشي ميانرشتهاي در زمينه ذهن، کاري ارزشمند بوده است. پائولي با کمک روانشناسي يونگ، تصوف، مذاهب و فلسفه شرقي به چيزي بيشتر از يک مطلع تبديل شد. يونگ نيز در سايه پائولي نسبت به نظريات بنيادي فيزيک کوانتوم به نوعي متبحر شد. هر دو مسحور نظريه «متمميت» نيلز بوهر (N.Bohr) بودند که از آشتي اضداد مثل ذره و موج دفاع ميکند، البته نه در چارچوبي مشابه «يين و يانگ» (يين، اصل مادينه جهان و يانگ، اصل نرينه جهان در فلسفه چيني). يونگ ياد گرفت که يک اصل کيمياگري – آشتي اضداد به شکل يک وحدت - در فيزيک کوانتوم نيز سايه افکنده است. علاوه بر اينها، هر يک از آنها دوستي پيدا کردند و هر دو به بينشي سودمند نسبت به شيوهاي بسيار متفاوت در انديشدن به جهان رسيدند. New Scientist, April 24, 2009
روزنامه اعتماد ملی این مقاله را ترجمه کرده است
|
| ||||||||||||||||||
| Create a group - Google Groups - Google Home - Terms of Service - Privacy Policy |
| ©2010 Google |