تازه ترین مطالب این وبلاگ را که به درخواست شما به آدرس ایمیلتان فرستاده شده است. لطفا ببینید و برای دوستانتان هم بفرستید.اگر میخواهید اشتراکتان را قطع کنید، پایین صفحه را نگاه کنید. برای مشترک دوستانتان آنها در این خبرنامه میتوانید آدرس ایمیل آنها را در این صفحه وارد کنید: » فرم اشتراک ایمیلی «سردبیر: خودم»
توجه: برای دسترسی به این وبلاگ بدون فیلتر از این به بعد میتوانید از این نشانی استفاده کننید:
httpS://i.hoder.com لينکدونی -
Apr. 24
من از زمان دبیرستان خیلی خورهی سینما و نقد سینما بودم و بجز «دنیای تصویر» و «فیلم»، مجلهی آوینی یعنی «سوره» را، بخصوص مطالب سینماییاش را، با اشتیاق میخواندم و دعواهای جزییاش را با سیاستهای فرهنگی وزارت ارشاد زمان خاتمی و همینطور با نگاه ظاهربینانه و خشک مذهبی حاکم بر کیهان آن زمان دنبال میکردم. البته باید اعتراف کنم که از سرچشمههای سیاسی و فلسفی آن دعواها سردرنمیآوردم، ولی الان که حدود ۱۵ سال از آن ماجراها میگذرد و پس از یک دورهی هشت سالهی حکومت رفورمیستها و ماجراهای پس از آمدن احمدینژاد، خیلی چیزها دستگیرم شده است. به بیان دیگر و بر اساس ایدهی میخايل باختین که زبان و اصولا تفکر را مفهومی «دیالوجیک» میداند، نمیدانستم که گفتمان آوینی در سوره در جواب به و تعامل با چه گفتمانهایی شکل گرفته و جلو میرود. الان پس از فاصلهی زمانی و مکانیام با آن گفتمان واضحتر و بهتر میتوانم جنبهی دیالوجیک گفتمان آوینی سوره را ببینم. مثل خیلی از ماها، مرتضی آوینی، در واقع سه نفر بود. آوینی اول یک جوان هیپی نقاش و شاعر و خورهی فلسفه و ادبیات است که در دانشکدهی معماری دانشگاه تهران در سالهای اول دههی پنجاه برای خودش بساطی دارد. من بخاطر کنکجاویام به این قسمت از زندگی آوینی خیلی پرس و جو کردهام و بر اساس آنها میتوانم بگویم که آوینی آن زمان یک جوان غیرمذهبی خوشگذاران اهل فکر عاشقپیشه و دخترباز و اهل الکل و مواد مخدر و سینما و موزیک راک بیتلز و لد زپلین و ریش و موی بلند ، با گرایشهای فلسفی و اقتصادی چپ و علاقه به سبکهای گوناگون معنوی دنیا، البته با لجاجت و استقلال فکری است. این آوینی بسیار آدم جالبی است که اتفاقا جمهوری اسلامی با نادانی آن را سانسور میکند. آوینی دوم همان هنرمند هیپی و رادیکال و مستقل و معنوی و متمایل به چپ است که آرام آرام همزمان با انقلاب و همینطور گذشتن از دوران خامی جوانی، تجسم ایدهآلهایش را در روح الله خمینی و انقلابی که رهبری میکند میبیند و با همان روحیهی مستقل و اکثریتگریز و متفکر و معنوی و چپ متحول میشود. البته من چیزی از اینکه این تحول چطور و تحت تاثیر چه چیزی یا چه کسی یا چه تفکری پیدا شد و اینکه آوینی در روزهای اوج انقلاب چکار میکرد و چطور به ماجرا نگاه میکرد تا حالا پیدا نکردهام. ولی خلاصه انقلاب در حکومت ایران، در دروان مرتضی آوینی هم مثل میلیونها جوان شبیه به او، انقلابی به پا میکند. مثل خیلیهای دیگر او هم به شدت به شریعت اسلام عقیده پیدا میکند و شروع به نماز خواندن و ریش گذاشتن و ترک «معصیتهای» دوران هیپیگریاش. با این انقلاب، آوینی جدید سعی میکند آوینی اول را بکشد. نوشتهها و شعرها و نقاشیهایش را آتش میزند، از دوستان سابقش کناره میگیرد و خودش را از نو بازتولید میکند. الان شنیدن این حرف عجیب است، ولی اگر پرس و جو کنیم این تغییر فاز خیلی آن زمان شایع بود که کاملا هم قابل فهم است. گرایشهای چپش، او را به جهاد سازندگی و رفتن به دهکورههای دوردست و کمک به ستمدیدگان و ضعیفنگاهداشته شدگان میکشاند و همزمان علاق و مطالعات هنریاش در او وسوسهی فیلم ساختن را که همیشه داشته است تقویت میکند. مستند بشاگرد که میگویند آن زمان در تمام ایران سروصدا کرد ترکیب این علایق بود. آرام آرام با پیش آمدن جنگ و شدت گرفتن جو مذهبی و شریعتمحور و در عین حال به شدت غیر مادی آن روزها، مرتضی آوینی شاعرپیشه و معنویتپرست شیفتهی جو بیمانند جبهه میشود. گفتارهای روایت فتح او را که گوش دهید مشخص میشود که جنگ برای آوینی معنی بسیار بیشتری از یک تقابل نظامی یا سیاسی دارد. او به چشم فلسفی به جنگ نگاه میکند و آن را دوره و اتفاقی استثنایی در تاریخ تمدن بشریت میبیند که در آن، تمام قواعد حاکم بر دوران پس از روشنگری و محور آن یعنی محوریت ذهن یا سابجکت، معلق شدهاند. «بسیجی» برای آوینی یک انسان جدید و استثنایی است که در نتیجهی انقلابی جدید و استثنایی به وجود آمده است. انسانی که «خود» ندارد یا اگر دارد بطرز غریبی با «خود» محصول روشنگری و مدرنیته فرق دارد. انسانی فرامدرن که از مرگ نمیترسد و درنتیجه به طرز بگانهای بر عالم مادی بیرون و دردها، شادیها و لذتهایش تسلط دارد. (کاش آوینی فوکو و بحث «تکنولوژیهای خود»ش را خوانده بود.) این انسان تازه به طرز جالبی منطبق بر ایدههای بسیاری از تفکرهای عرفانی دنیا است و بخصوص عرفان اسلامی. هر چه آوینی بیشتر جبهه را کشف میکند، بیشتر به عرفان کشیده میشود و بالعکس. علاقهی او به نیچه و هایدگر هم به این نگاه او به انسان غیر مدرن (یا بهتر بگویم فرامدرن) محصول جبهه کمک میکند. البته تصور او از جببه و بسیجی آرمانی است و بخاطر فاصلهی مکانیاش از آن است که میتواند آن را با نگاهی چنین عرفانی و فلسفی ببیند. چون بر اساس گفتههای دوستانش، «روایت فتح» روی میز مونتاژ در استودیو ساخته میشد تا سرصحنه. آوینی مدت زیادی را در جبهه به سر نبرده بود و برای همین ابعاد کاملا «مدرن» جبهه و جنگ و روزمرگیها و خودخواهیها و کثافتکاریها و اصولا سیاست پشت آن را از نزدیک نمیدید یا نمیخواست ببیند. آوینی سوم پس از جنگ و درگذشت انسان آرمانی آوینی، یعنی روح الله خمینی، و آغاز شدن دوران سازندگی به دنیا میآید. آوینی سوم آرام آرام میفهمد که آن انسان آرمانی پایان یافته است، یا شاید هم هرگز بیرون از ذهن او وجود نداشته است. دعواهای بر سر قدرت و ثروت، استفادهی ابزاری از شریعت اسلام، بازتولید فلسفهی اقتصادی و اجتماعی دوران سلطنت زیر عمامه و ریش رفسنجانی و یارانش، آوینی را به تدریج وارد یک جنگ تازه میکند. آوینی تازه میخواهد یک تنه و با یک مجله با تفکر فلسفی سرمایهپرست، آمریکازده، مدرنیتهمحور و منکر استعمار محصول دوران سازندگی بجنگد. خیلی از همان بسیجیهای به شهر برگشته هم خطر دزدیده شدن انقلاب را توسط اتحاد رفسنجانی/سروش (یا کارگزاران/کیان) با پوست و گوشت حس میکنند، ولی چون توان و سواد جنگیدن با استفاه از قلم و فکر و فلسفه را ندارند، رو به اعتراض خیابان یا واکنشهای سطحی و خشن مطبوعاتی میآورند. آنها بخاطر ولی نگاه سطحیشان اجازه نمیدهد که ریشههای فلسفی و فکری آن را ببینند و در نتیجه اعتراضهایشان را بر ظواهر مذهب یا جنبههای شریعتی آن مثل نماز و حجاب و دختر و پسرها و جلوههای سکیوالیته در هنر و ادبیات و حداکثر زندگی تجملی مدیران و کارگزاران سازندگی متمرکز میکنند. «سوره» تبدیل شده است به تنها مرکز مقاومت فکری علیه غول بیشاخ و دم رفسنجانی/سروش، بدون اینکه پشتش به جایی گرم باشد. ممکن است حوزهی هنری «زم» با سروش میانهای نداشته باشد، ولی ته دل و جیب «زم» با رفسنجانی است. زم یک کاسب سرمایهپرست بدون ریش و با عمامهای سفید است، درست مثل رفسنجانی. و اگر حمایت و علاقه و اعتماد شخصی خامنهای به آوینی نبود، بعید بود که سوره بتواند آن قدر تاب بیارود. ولی خامنهای هم تنها است و در محاصرهی بسیجیهای صاف و ساده و بیپول و بیقدرتی که از نگرانی مشابه خامنهای از نیمهی دوم اتحاد رفسنجانی/سروش یا «تهاجم فرهنگی»، تنها لایهای سطحی میفهمند و حساسیتها و نگرانیهای معصومانهشان آن قدر بالا میگیرد که حتی آوینی را دشمن خود میبینند. تمجید او را از فیلم «عروس» افخمی یا سینمای هیچکاک و فورد و بازشدن پای آدمهایی مثل پوراحمد و امید روحانی و داوود نژاد و فراستی -- که مذهبی نیستند، ولی با آوینی همفکرند -- را به نشانهی انحراف او از اسلام و انقلاب میبینند. کیهان به او و سوره حملههای مکرر میکند و آوینی را از جنگ اصلی با اتحاد رفسنجانی/سروش باز میدارد. آوینی سوم چوب دو سر طلایی است که هیچکس را جز رفقایش در«سوره» ندارد و تنها پشتیبانش هم مرد تنهایی است که با وجود داشتن عنوان ولایت فقیه و رهبر انقلاب، در عمل کاری بیشتر از حمایت محدود معنوی و مادی نه چندان آشکار نمیتواند برای آوینی انجام بدهد. زیر پای «سوره» بخاطر فشارهای بیرونی ازچند طرف و پشتوانهی ضعیف درونی حوزه هنری زم آرام آرام دارد خالی میشود. آوینی بخاطر دفاعش از سوره و تفکر خودش از همه طرف برای خود دشمن تراشیده است. او به شدت منزوی شده است و این تنهایی در او افسردگی عجیبی ایجاد کرده است. برای همین از پیشنهاد رهبر برای زنده کردن دوبارهی روایت فتح استقبال میکند و سعی میکند با کندن خودش از تهران دودآلود و انزوا و تنهایی و افسردگیاش، به همان بهشت روی زمینش در جبهه و آدمهایی که هنوز در همان دوران طلایی زندگی میکنند رومیآورد. ولی به زودی کشف میکند که دیگر نه جبههای وجود دارد و نه آن انسان فرامدرن محصولش. زنده شدن خاطرات آن شورش کوتاه علیه انسان مدرن او را افسردهتر و تنهاتر میکند و همزمان وسوسهی غریبی را در او بیدار میکند. او همیشه از بیرون به آن آدمها نگاه کرده بود و با وجود ستایشش از بی«خود»ای که جلوی چشمش میدید، همیشه یک قدم عقبتر از آن میایستاد. او عاشق روایت ماجرای کسانی بود که دل به آب میزدند، همانطور که در زمان جوانیاش عاشق دیدن فیلم و خواندن دربارهی آن بود. ولی بالاخره یک روز آمد و مرتضی آوینی دوربین به دست گرفت و به دریا زد و فیلم ساخت. اوایل بهار ۱۳۷۲ وسوسهی چندین سالهی مرتضی آوینی بر او چیره میشود و او تصمیم مییگیرد که بجای روایت ستایشگرانهی انسان آرمانیاش، خودش به آن انسان تبدیل شود. عصر روز بیستم فروردین، مرتضی آوینی بالاخره بر بزرگترین ترس انسان مدرن، یعنی مرگ، غلبه میکند.
Excerpt:
Essay: There were three Morteza Avini's, connected through a search for
the post-modern self. The first one reads about it before the
revolution through art; the second one observes it through the
revolution and especially the war with Iraq; and the third one lives it
and flirts with it through publishing Sooreh and eventually becomes it,
by choosing to be killed in a mine-filed.
نظرات ديگران
:
اين عبارت ضعيف نگاه داشته شدگان خيلي جالب بود اينجا.
: سید مرتضی آوینی : دل به اوج بسپار و فرصت پرواز از جان دریغ
مدار که ذات انسان در فرا رفتن است . که ظهور میابد . نه در فرو ماندن .
: I briefly worked with Mr Aveeni at Soureh. He was the most
open minded person you could possibly meet. I remember once I was
listening to an opera on my old walkman and he walked in on me. I was
embarrassed because I thought he would be pissed off at me listening to
"western" music. He asked me what I was listening to and I told him
that it was Tristan Und Isolde by Wagner and he said Wagner huh? for
the next 3 hours he dissected Wagner's music and philosophy.
That man was a gem; I was young and stupid and never appreciated the
fact that he would be one of the rarest intellectual I'd meet all my
life.
May he rest in peace! Thanks for the post, it brought back memories
from "Hoze honari" circa 1989. Wish I could get "Revayateh Fath" here
where triumph of greed and capitalism disgusts me on a daily basis.
: Thanks for writing this. I've been curious about him for a
long time and have wanted to see his works in full (i've only seen
clips). Do you happen to know if any of his full films are uploaded
anywhere? I really hope someone uploads them if they are not available
already
: [...تنها پشتیبانش هم مرد تنهایی است که با وجود داشتن عنوان
ولایت فقیه و رهبر انقلاب، در عمل کاری بیشتر از حمایت محدود معنوی و مادی
نه چندان آشکار نمیتواند برای آوینی انجام بدهد...]
آخی! بمیرم برای این تنهایی و ناتوانیش!
:
يعني يه روزي از هودر هم آويني در مياد؟
: سلام
میشه برای اون چیزایی که در مورد دورهی جوونیش گفتی سند و مدرک بدی؟ من
میدونستم که یوهویی عوض شده ولی در مورد چیزایی که اسم بردی -حداقل الآن-
شک دارم... امیدوارم فقط شنیده نباشه.
: من هر چقدر بخوای شرط می بندم که این متن رو خودت ننوشتی. آهنگ
و لحنش به کل فرق داره با نوشته های خودت.
------------
• هودر: راستش این را اول نوشتم که بدهم به الف یا جایی شبیه به آن تا
منتشر کنند، بعد دیدم بعید است جراتش را بکنند و این شد که خودم منتشرش
کردم. ولی با این حال هر کس بخواهد با ذکر منبع میتوان آن را منتشر کند،
حتی با سانسور اگر بخواهد. بعدش هم شما خیلی من رو دست کم گرفتیدها! :) یه
موقعی میگفتن بهنود مطالب من رو مینویسه. حالا دیگه چی میگین؟
: مرتيكه لجن يك بار تو زندگيت بيا خایه داشته باش و بگو كه وقتى
كه ايران بودى و براى بازجویی احضارشدى چه چوبى تو کونت كردن يا چه تهديدى
بهت كردن كه همين طور مثل احمق ترين ادم دنیا دارى از اين رژيم لجن
طرفدارى ميكنى و از كونِ روح الله و محمود ميخورى و هر كسى هم كه با اين
رژيم مخالف هست با تهمت های کثیفت به لجن ميكشى؟ نه واقعا ميخوام بدونم چه
به روزت آوردن در ایران کثافت؟ -------------
• هودر: ببین، من تندترین نوشتههای ضد احمدینژاد و ضد خامنهای و طرفدار
رفورمیستهام رو اتفاقا بعد از آن بازجویی و پس از بازگشت به اروپا نوشتم.
این تغییرات فکری در اثر سفر و مطالعه به دست اومدن. حالا تو هی سعی کن
الکی برش بدی به هر چیزی که دوست داری.
: عجب شباهتی داره این آوینی ورسیون هودری به خود هودر! عجب! فقط
یه تفاوت کوچیک دارن توی آخر داستان: آوینی رفت روی مین مواد منفجره، هودر
رفت روی مین گه و همه جا را گهی کرد.
: I have told you many times; don't sit at the keyboard after
you smoke a joint! You are rambling here again, which is a clear sign
of being under the influence!
--------------
• Hoder: I think you're project your own conditions onto others.
: آوینی خیلی مرد عجیب و پیچیده ای بود و به قول مولانا هر کسی از
ظنّ خودش یارش میشه، از این آدمهای عجیب و پیچیده که در غالب خوشون
نمیگنجیدن باز هم داشتیم: صادق هدایت، خیّام، و خیلیهای دیگه ، وجه مشترک
همشون هم اینه که به کسی باج نمیدادن.
این که آدم به هیچ کس باج نده خیلی مهمّه، خیلی.
: خوشم اومد از این نوشته، هم خوب نوشتی هم فکر میکنم تحلیل
درستی از آوینی داری چون هم به دل نشست هم به چیزی که از روایت فتح یادمه
نزدیک بود. هرکسی روایت فتح رو میدید، از انقلابی تا ضدانقلاب، تحت تاثیر
قرار میگرفت. البته با این موضوع که خامنهای شخصیت مستقل و طفل معصومی
بوده که داشته زیر پای هاشمی له میشده خیلی مطمئن نیستم، در هر حال اینها
یار غار هم بودند و از اول انقلاب با هم بزرگ شدن. اما موضوع اصلی اون
نیست. تحلیلت هم در مورد رفتار احمقانه بسیجیها بد نیست ولی خوب میشه اگر
بتونی اون رو در یک نوشتار دیگه یک کم بسط بدی، در هر حال این قشر از
جامعه عملا پوست قشر دیگر جامعه رو کندن. منظورم بسیجیهای جنگ رفته و
فرامدرن نیست، منظورم شبه بسیجیهای خیابانگرد و جنگ نرفته است و هرچی
فکر میکنم از دلیل وجود اونها در سیستم سرمایهداری و پولپرست رفسنجای
سر درنمیآرم. در هر حال خسته نباشی.
: صحبت از احتمال دزدیده شدن انقلاب تولد سروش عجیب است. یادتون
باشه راجع به کسی صحبت میکنید که بارها تکفیر شده و از منبر نماز جمعه
کوبیده شده و از طرف گروههای فشار کتک خورده و از تدریس در دانشگاه منع
شده و انتشارات صراط که کتابهایش را چاپ میکرد بسته شده و کلا از مملکت
رانده شده. یک جوری صحبت میکنین مثل اینکه ایشون در راس مملکت قرار گرفته.
نکته دیگه اینکه نظرات آوینی به طور مشکوکی به نظرات خودتون نزدیک هست.
مثلا ظاهرا او هم از رفسنجانی بدش میومد و هم از سروش. به نظر میاد که
دیدگاههای شخصی خودتون رو ناخواسته به ایشون منتقل کردین تنها به صرف
اینکه از ایشون خوشتون میاد. یعنی معلومه که کسی که شما ازش خوشتون میاد
لابد از اونهایی که شما ازشون بدتون میاد بدش میاد. نه؟
------------
• هودر: برخورد با سروش اولا که خیلی دیر بود و ثانیا خیلی خشن و
غیرانسانی و بود و ثالثا موثر هم نبود.
: حسين جان درود .دركت از آويني بسيار عالي بود ولي او اصرار بر
راه حل هاي وطني داشت كوروساوا هيچكاك و.....اورا بر ان ميداشت كه نتواند
تحمل كند عده اي همه چيز را غربي كنند او اصرار داشت خودمان باشيم ولي در
كنار ملل دنيا .حسين جان گوشت خوك و شامپاين با مرام انساني جور نيست .
: سلام بر شما.
مطلب جالب و تأثیرگذاری نوشته اید. دست شما درد نکنه. من آوینی را بعد از
شهادتش "کشف" کردم و ستایش کردم. برایت آرزوی موفقیت دارم. چند ماهی است
که وبلاگت را می خونم ولی اولین بار است که کامنت می گذارم چون با خواندن
این مطلب دلم لرزید...
دانشجوی دکترا - کانادا
نام محفوظ
: هودر خان!
این نبشته ات به دلمان نشست، گرچه کمی تند می روی، خوب سیاست کردن، نه
اندیشه کردن، توام با این ادبیاتی است که شما در تحلیل هایتان استفاده می
کنید، شاید سالها بعد عوارض آن را بتوانید تحلیل کنید.
: روی مین رفت مرد؟ جالب معرفی اش کردی ازش خوشم آمد. قبلا فکر می
کردم حزب اللهی ها یک سری آدم عوضی هستند که همینطوری عوضی از شکم مادرشان
به دنیا می آید، و این دیدگاه باعث می شد که هر وقت ریشویی در تلویزیون
ظاهر می شد کانال را عوض می کردم. باور کن اینهمه سال در ایران زندگی کردم
اگر تصاویر چمران و باهنر و بهشتی و آوینی و ... را به من می دادند می
گفتند اسمشان را بگو نمی توانستم. یا می پرسیدند رفسنجانی چه کاره است یا
خامنه ای چه کاره است نمی دانستم چون اصلا برای من این ها مهم نبودند. در
همین چند سال وبلاگ خوانی این جور چیزها را فهمیدم. این نشان می دهد نوشته
های روراست و بدون سانسور مثل این نوشته ات در مورد آوینی چقدر برای پیوند
نسل های کشور مفید است و چقدر برنامه های یکجانبه و سانسورشده صدا و سیما
که می خواستند(و هنوز می خواهند) شخصیت های انقلاب را به عنوان فرشته به
مردم قالب کنند مضر و مخرب بودند (و هستند)
: وقتی این مطلبت را خواندم اشک توی چشمهایم حلقه زد. چه شباهتی
بین تو و آوینی وجود دارد! تو هم به خاطر عقاید متفاوت و متفکرانهات تمام
یاران قدیمیات را از دست دادهای.
-------------
• . ولی خب، این وضعیت دوسرگهی رو خیلیها دچارش هستند. هودر: احتمالا
داری شوخی میکنی
:
دمت گرم خیلی باحالی.
یه بار دیگه هم گفتم راجع به استراتژی دفاعی ما قربت نشینان بیشتر بنویس. برای پیشگیری از حمله به ایران چه باید بکنیم.
--------------
• هودر: چه ربطی داشت به این مطلب حالا؟
لينکدونی -
Apr. 23
اگر یک سیاستمدار در کل ایران باشد که مجلس باید برای عمل کردن دماغش بودجه بدهد، این فرد همانا اسحاق جهانگیری است. بنده خدا دماغش واقعا باا ختلاف قابل توجهی از دماغ احمدینژاد هم ضایعتر است. امیدوارم لااقل دختر و پسرش به او نرفته باشند. ببخشید، نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. :)
نظرات ديگران
: Hossein I was thinking your toughness has not influenced your
logical mind, but now i t is clear to me that you do not want accept
that you did a mistake in this comment about Mr Jahangiri, and i think
you never want to say SORRY Pardon for that mistake I was totally
drunk.
------------
• Hoder: I never get drunk on my own and when it happens I'm somewhere
much nicer than being at my table behind my boring laptop. What are you
thinking man? And I don't think there is anything wrong about what I
wrote about Jahangiri's big nose.
: آفرین بر تو! خیلی خوشم میآید که دنیا را سیاهوسفید نمیبینی.
حتی علاقهی وافرت به خایههای طرف باعث نمیشود که عیبهای دماغش را
نبینی.
:
این نگاه فراساختاریت به مسائله؟ :)
: خیلی بده آدم کسی رو بخاطر ظاهرش مسخره کنه. حتی احمدی نژادو.
------------
• هودر: تو که به هرحال با هر کاری که من بکنم مخالفی. چه فرقی برات داره؟
در ضمن، چطور کاریکاتورها وقتی همین عیب و ایرادهای ظاهری آدمها رو میکشن
اشکالی نداره، ولی وقتی آدم راجع بهش بنویسه عیب داره؟
: Dear Hossein, this comment is really offensive I can not
believe that you have written this comment here There is no
justification for that -----------
• Hoder: Baba, take it easy. Offensive to whom? And why? Would you find
it offensive if it was depicted in a cartoon as well? What's the
difference?
لينکدونی -
Apr. 22
|