کارگردان: اِرمانو اُلمی-عباس کیارستمی-کن لوچ/فیلم نامه: اِرمانو اُلمی-عباس کیارستمی-پاول لاورتی/فیلم برداری:فابیو اُلمی-محمود کلاری-کریس مِنگز/موسیقی اصلی:جرج فنتون/محصول2005 ایتالیا/زمان 109 دقیقه
برای همه:


سه داستان در یک قطار از سه کارگردان. این بهترین خلاصه ی داستان برای این فیلم است. در داستان اول یک استاد سالخورده را می بینیم که در طی سفر خاطرات و لحظات یک عشق شکست خورده را مرور می کند. او سوار همین قطار شده و برای آخرین بار از عشقش( که منشی محل کار اوست) خدا حافظی کرده. داستان دوم روایت دو مسافر دیگر قطار است که یکی مادر و دیگری پسر اوست. این مادر و پسر به ظاهر مشکلی با هم ندارند اما اتفاقاتی در قطار برایشان می افتد که ما را غافل گیر می کند. اما سومین داستان در باره ی سه جوان است که برای دیدن مسابقه ی فوتبال به یکی از شهر های ایتالیا سفر می کنند. از کشور دیگری آمده اند مشکل زبان و برقراری ارتباط دارند. بلیط یکی از این سه گم می شود و آن ها به یک خانواده از مسافران قطار مضنون اند و از طرفی زبان آن ها را نمی فهمند... .
برای آن ها که فیلم را ندیدند:
مهم ترین دلیل اهمیت این فیل برای من نام "عباس کیارستمی" به عنوان یکی از سه کارگردانان بزرگ این فیلم است. با "ا ُ لمی" که کارگردان اپیزود اول(همان داستان استاد عاشق) است آشنایی ندارم و فیلمی هم اتا کنون از او ندیدم ولی از سبک کار و جذابیت سوژه پیداست که کارگردان بسیار قابلی است. اپیزود سوم هم کار "کِن لوچ" است. او را بسیار می ستایم. قبل از این فیلم های "قوش" او را از تلویزیون خودمان و "باد بر مرغزار ها می وزد" را که برنده نخل طلای کن سال 2006 است در سینما دیدم. قدرت او در روایتِ بسیار طبیعی و دور از تصنع داستانی و هم چنین ایجاد تعلیق، واقعا مثال زدنی است. در همین فیلم هم می توان به این مسئله پی برد.
به دلیل نداشتن زیرنویس فارسی و انگلیسی چندان علاقه ای به دیدن این فیلم نداشتم و احساس کردم خیلینمی تواند برایم جذاب باشد، اما وقتی دل به دریا زدم تا خاطره ی آن روز ها که فیلم VHS به زبان اصلی می دیدیم و زیرنویس و این حرف ها نبود را زنده کنم، در همان نیمه ی اول فیلم متوجه شدم که این تجربه شبیه آن خاطره هانیست و فیلم را نمی توانم رها کنم. داستان را کاملا متوجه می شدم، حتی دیالوگ های فیلم با این که به ایتالیایی بود برایم مفهوم بود. غرق داستان ها می شدم گویا کارگردانان، این فلیم را با یک زبان جهانی ساخته بودند که برای همه مفهوم باشد. انگار این سه کارگردان هرکدام به واگنی رفته اند و مشغول ساختن فیلم خود هستند و گاهی هم بعضی از مسافران قطار که از یک واگن به واگن دیگر می روند هم در فیلم های آنان به طور تکراری حضور دارند. مثلا دختری که همواره بچه ای به بغل دارد در هر سه فیلم کارگردان حضور معنا داری دارد و در گوشه ای مشغول شیر دادن و نگه داری از بچه ایست و یا آن سه جوان ِ فوتبال دوست فیلم "لوچ"(اپیزود سوم) در سکانسی از فیلم"کیارستمی" که شخصیت داستانش(آو! ببخشید! کیارستمی زیاد از داستان خوشش نمی آید!) به واگن بوفه ی قطار می رود، حضور دارند و گویی آن ها هم از واگن "لوچ" برای خرید خوراکی به بوفه آمدند و اتفاقا دوربین "کیارستمی" آن جا بوده و آن ها وارد فیلم او هم شده اند.
این فیلم برای کسانی که علاقه مند(و محتاج) فیلم ها هنری(به معنای خاص کلمه) هستند، بسیار جذاب و لذت بخش خواهد بود. تم کلی فیلم درامی اجتماعی بر پایه طنز است. "کیارستمی" هم که استاد خلق لحظه های کمیک طبیعی است. حتما در یک فرصت بیشتر به آثار "کیارستمی" بشیتر خواهیم پرداخت اما اساسا او خالق طبیعی ترین لحظه هاست. این فیلم چیزی به من اضافه کرد که قبل از آن نداشتم. توضیح این مسئله را می گذارم برای بخش "برای آن ها که فیلم را دیده اند"، فعلا فیلم را ببینید تا بعد... .
برای آن ها که فیلم را دیده اند:
یادم می آید آن روز ها که نوجوان بودم(حدودا سال پنجم دبستان)،خواهرم(که سه-چهار سال از خودم کوچک تر است) برای انجام تکالیفش به "پرگار" نیاز ذاشت. از من قرض خواست( او لوازم مدرسه اش را زیاد گم می کرد و بار ها هم پرگار گم کرده بود از جمله آن بار هم). خب به او قرض دادم. یک شب که پرگار نیاز داشتم به خواهرم گفتم تا پسم دهد. گم کرده بود. نوجوانی کردم و به بابا گزارش دادم. پدرم او را دعوای سختی کرد که چرا نمی توانی از وسایل ات مواظبت بکنی مگر من مثلا همین سه روز پیش برایت پرگار نخریده بودم، الان برادرت به پرگارش نیاز دارد چه کند؟
دختر هشت-نه ساله زد زیر گریه. من هم شاهد دعوا. خودم را کنار کشیذه بودم و از این که خواهرم را ضایع کرده بودم خوشحال. مدتی گذشت. خواهرم به سراغ من آمد، دیدم سر یک مداد را به نخی بسته و با چشمان گریان و بسیار مظلومانه گفت: بیا با این دایره بکش.
اما من می توانستم مثلا فردایش زودتر به مدرسه بروم و از پرگار دوستانم استفاده کنم ولی یک شیطنت کودکانه مرا بر وادار کرد که خواهرم را آزار دهم. مدادِ نخ بسته اش را هم قبول نکردم ولی دلم برایش سوخت.
گذر این خاطره از فیلم "بلیط ها" در ایستگاه فیلم "کن لوچ" اتفاق می افتد. لحظه ای را به خاطر آورید که همان دختر معصوم که احتمالا برای رسیدن به پدرش به هم راه خانواده اش به طور غیر قانونی وارد قطار شده و آن سه جوان فهمیده اند که بلیط گم شده شان در دستان آن دختر است. بعد از التماس و گریه ی دختر، پسران راضی می شوند که به مامور گزارش نکنند و همگی می روند و سر جایشان می نشینند. مدتی می گذرد و دختر با یک دفتر مشق و یک خودکار به صندلی پسران می آید و از آن ها به زبان انگلیسی می خواهد که آدرس شان را در دفتر بنویسند تا بعدا هزینه ی بلیط را برایشان پست کند. "لوچ" چنان تبحری از خود در نشان دادن حس این سکانس ها نشان داده که مرا به شدت به یاد همان خاطره ای می اندازد که در زندگی من ایرانی رخ داده. آن دختر هم معصومانه( از چهره و حرکات آشنای این دختر معصومیت می بارد) مانند خواهر من تنها کاری که از دستش بر می آمد(در آن شرایط رسوایی و آبرو ریزی) را انجام داد. آن سه جوان هم- مانند من که آن مدادِ نخ بسته را قبول نکردم- آدرس ننوشتند و در آخر دلشان سوخت به حال آن خانواده ی بیچاره ی ایتالیایی. خب همین که یک کارگردان انگلیسی توانسته آن چنان داستان ملموسی ارایه دهد که من شرقی-ایرانی کاملا با آن احساس هم دردی کردم کافی است تا "بلیط ها" یک فیلم عالی باشد. حتی آن هایی هم که مثل من تجربه ی مشابهی در زندگی خود نداشته باشند هم این داستان را و آدم های آن را و بازی های آن را کاملا آشنا و حتی ایرانی تصور می کنند. برای همین است که می گویم "بلیط ها" یک فیلم جهانی است حتی اگر زبان فیلم را نفهمید.

صحبت را از اپیزود سوم شروع کردیم. حال نوبت به اپیزود دوم است یعنی فیلم "کیارستمی". یک فیلم که با آن می شود "کیارستمی" را تعریف کرد با تمام خصوصیات فیلم های کلاسیک کیارستمی ای!!! وقتی فکر کردم برای اپیزود "کیارستمی" چه خلاصه داستانی بنویسم، با خود گفتم واقعا داستان این فیلم چه بود و چگونه خلاصه ی آن را بنویسم؟! اصولا فیلم های "کیارستمی" همین گونه اند. عنصر داستان بسیار مختر و ساده است. تمام تلاش کارگردان ایرانی ما این است که با کم رنگ کردن داستان فرصتی پیدا کند برای نزدیک شدن بیشتر به انسان ها در فیلم اش و به جزئیات زندگی روزمره. از احساساتی کردن(و به اصطلاح خودش گروگان گرفتن تماشاگر) خوشش نمی آید. فضا را باز می کند برای تامل بیننده. دوست دارد چیزی خلق کند که فراموش نکنید نه این که احساسات سطحی و زودگذر شما را فعال کند. اما از تبیین سبک "کیارستمی" که بگذریم، سکانس گفتکوی تلفنی بسیار طنز زیبایی دارد. آن جا که مردی که ادعا می کند گوشی مال اوست و این مادر گوشی اش را برداشته و گفتگو بین مادر و مرد ناشناس که ما از ظاهر او احتمال می دهیم که می خواهد گوشی را بدزدد طنز آشنای فیلم ها ی "کیارستمی" است. فیلم های "کیارستمی" را باید دید و سخن گفتن در باره ی آن سخت است. اما از نکاتی که به ذهنم میرسد یکی اهمیت رنگ است که رنگ های روشن(آبی، سبز و سفید) در فیلم بسیار دیده می شوند حتی چشم های پسر آن مادر هم، همرنگ لباسش سبز است. نکته ی مهم دیگر فیلم برداری فیلم است که کار "محمود کلاری" است. اصولا فیلم برداری تمامی اپیزود های این فیلم کار سختی است البته به دلیل محدودیت فضا(درون قطار) و نوع مستند گونه ی فیلم ها. صحنه ی بسیار زیبای یک پنجره ی قطار در اپیزود "کیارستمی" که جنگل را نشان می دهد و در عین حال انعکاس شیشه ی آن سمت قطار در این قاب تصویر آسمان را و ابر ها را نیز در پنجره انداخته بسیار زیبا بود. در حقیقت در یک پنجره زمین و آسمان را هم زمان و در حال حرکت در دو جهت مخالف می بینیم. از این که "کلاری" در حد استاندارد های بین المللی است بسیار مفتخرم.
اما در باره ی فیلم اول به کارگردانی "ارمانو اُلمی" باید بگویم حرف زیادی ندارم. او را نمی شناسم. ولی فیلم خوبی ساخته است. فضای کار او با فضای دو کارگردان دیگر بسیار متفاوت است. حتی در تدوین می توان این تفاوت ها حس کرد. داستان فیلم جذاب است. یک استاد شکسته خورده از عشق دوران پیری نسبت به یک زن جوان از معشوقه اش جدا می شود و سوار قطاری برای سفری می شود. حال در این قطار نشسته و می خواهد برای معشوقه اش با لپ تاپش نامه ای تایپ کند. و به یاد می آورد دوران عاشقی را. در واگنی که استاد نشسته به شکل نمادینی انسان های این جهان مشاهده می شوند. چند هندو به نمایندگی از شرق، مردی که همواره روزنامه می خواند و تکه هایی از آن را پاره می کند یا نظامیان آمریکایی. خلاصه به شکل بسیار روشنی کارگردان سعی می کند این واگن را جهان حال حاضر نشان دهد در کنا ر داستان عشق حضرت استاد. و در پایان هم استاد عاشق(یا همان عشق) است که لیوان شیری را برای کودک در آغوش دختر معصومی که از آن سخن رفت، می برد در حالی که یک نظامی آمریکایی پایش خورده بود شیر کودک را ریخته بود.
چیزی که از این فیلم "بلیط ها" به وضوح آموختم( نه این که نمی دانستم از این باب که به طور شهودی درک کردم) این بود که چقدر مردم همه جای دنیا از لحاظ فرهنگی و فردی به هم شبیه اند!
این فیلم روایت مسافران قطاری به مقصد نا معلوم است که هر کارگردان سعی کرده با روش خود آن را تعریف کند. مسافران قطار همان ما هستیم. حتما خود را در این قطار خواهید یافت.
7thDVD(1)
28/6/1386